آرش

آرش دارای اختلال اتیسم است. در این دلنوشته تفاوت آرش با بقیه در املا ی اسمش لحاظ شده. همان طور که “آرش” به این صورت نوشته می شود و املای آن به صورت “عارش” غیر قابل درک است و افراد اتیسم هم در جامعه اکثراً درک نمی شوند، به همین دلیل از کلمه ی “عارش” استفاده شده است تا از دیگر افراد جامعه متمایز شود.

چشمانش را بسته است و سرش را روی شانه ام گذاشته، او از هیاهو می ترسد اما پس از دور شدن بچه ها که در پارک هیاهو برپا کرده بودند، سرش را از روی شانه ام بر می دارد.

و چشمانش را،که از ترس به هم می فشرد، باز می کند. لبخندی ک روی لبم است را با خیره شدن به چشم هایم پاسخ می دهد.

قدم هایش را با احتیاط بر می دارد و به طرف تاب می رود و روی آن می نشیند. نه خیال پرواز دارد و نه خیال راه رفتن بر زمین. دوست دارد برای چند لحظه ای هم که شده میان قرار و بی قراری معلق باشد.
دست هایش را به طناب های تاب گره میزند و چشم هایش را می بندد و غرق رویا هایش می شود.
اما من در آن لحظه از زندگی ام افکار جدیدی را مرور می کنم که خودشان را دیوانه وار به دیواره های قفس ذهنم می کوبند. اما پس از مدتی بی هیچ پاسخی می گذرند. در همان لحظه دخترک کوچک به همراه پدرش به سمت تاب می آید، گل سرخی در دست پدر است. “عارش”  برای دیدن دخترک پا هایش را روی زمین می کشد و از تاب پایین می آید و دست نوازشی  بر روی سر دخترک می کشد.

قدم هایش، نگاه هایش و افکارش را دنبال می کردم، در یک چشمش مهربانی موج می زد و چشم دیگرش هنوز تاب بازی می خواست.

کنارم می نشیند و من هم همچون همیشه بوسه ای بر گونه اش می زنم و او هم سرش را روی شانه ام می گذارد و اما گلی که در دست پدر دخترک بود، گل خاصی بود، سرخ تر از همیشه و سبزی برگ هایش درخشنده تر با بوی عطری رویایی که وقتی به مشامم رسید رویا های شیرین همچون جوی آبی در ذهنم جاری شد و نقش بست. اما با شنیدن اسمم كه “عارش” آن را می گفت، از پشت بام رویا هایم سقوط سختی داشتم
پس “عارش” چه می شود؟! او هم همچون من از عطرگل سرخ لذت می برد؟! اصلاً، من هنوز نمی دانم که دنیا را به زیبایی و رنگارنگی دیدگان من می بیند؟!

یا شاید هم آن را همچون صفحه ای سه بعدی سیاه و سفید می بیند.

در افکار کوچکش دنیا با عشق است یا مرگ؟!

دنیای او رنگی است یا بی روح؟!

دنیای او با مهر است یا درد ؟!

در دنیای او صلح است یا جنگ؟!

من هیچ چیز نمی دانم. ولی چرا باید اینگونه باشد؟ دلیل این همه علامت سوال های بزگ و بی جواب و این آشفتگی های ذهن من چیست؟!

من دنیایم را با رنگ هایی که با دست خودم درست کرده ام، رنگ آمیزی می کنم و آن را حیات می بخشم. در تک تک قلموهایی ک به نقاشی ام می زنم، احساس موج می زند. عشقم را در دنیایم نمایان می کنم اما او، او چه می کند؟!

او هم همچون من دنیا را برای خود می سازد؟!

بله “عارش” همانگونه که از نامش پیداست، با دیگران فرق دارد، خاص است و فردی است که هر کس امکان بودن و زندگی کردن در کنارش را ندارد او هدیه ای مخصوص از طرف خداست.

او همه چیزش منحصر به فرد است حرف هایش، محبت هایش، احساسش، عشقش و فکرش.
“عارش” حرف ها را می شنود و پاسخ ها به دیواره ی ذهنش لگد می زنند، اما او هیچ پاسخی نمی دهد. نه از خود دفاع می کند و نه بار را روی دوش فرد دیگری می گذارد. فقط اشک از چشمانش سرازیر می شود. “عارش” با تمام وجود عاشق من است اما از شدت محبت موهایم را می کشد و دوست دارد چند تار آن برای او باشد.

“عارش” همه چیز را می بیند اما نه آنگونه که هست. او جز هر چیزی را می بیند. و حتی صدای مورچه ها را می شنود، “عارش” از صمیم قلب عاشق نگاه های پر مهر مادرم و نگاه های سرشار از عشق پدرم است.
اما دوست دارد چشمان آن ها را لمس کند.

 “عارش” دنیایی دارد. که در آن زندگی می کند، دوست پیدا می کند، با آن ها هم بازی می شود و به حرف هایشان گوش می دهد و گاهی برای ناراحتی هایشان اشک می ریزد و مثل همه ی انسان ها دلش می شکند.

 از نظر من، لذت یعنی خوردن چای داغ در هوای سرد بارانی که جاده ی روبه رویت پر از مه باشد، ولی از نظر “عارش” انداختن قند در فنجان چای و ناپدید شدن آن اوج لذت است.

از نظر من، خوشبختی یعنی دوستانی که صمیمی و یک دل با هم باشیم و ساعاتی با هم بگوییم و بخندیم بدون اندکی غم. ولی برای “عارش” کل لحظات غم است برای بدست آوردن دوستی که او را درک کند و این نهایت خوشبختی اوست.

از نظر من محبت یعنی: مهر، عشق،صداقت

اما از نظر “عارش” عشق و محبت یعنی اینکه بتواند امواجی را که به ساحل می آیند در آغوش بگیرد از ترس این که مبادا از او دلگیر شوند و دیگر هیچ موجی به ساحل باز نگردد.

من هنگامی که در خیابان های این شهر قدم می زنم، هیچ برچسبی بر روی مانتو ام ندارم، اما “عارش” کارتی در جیب لباسش است که در آن نوشته شده: “اسم من آرش جهانسوز است. من نمی توانم صحبت کنم. من دچار بی قراری هستم. ممکن است معنی سوالات شما را درک نکنم. نگاه بی مهر شما، من و خانواده ام را آزار می دهد، با من مهربان باشید من مهربانی را دوست دارم. درکم کن، درکم کن، درکم کن”

 “درکم کن” جمله ایست که مانند سنگی در رودخانه با حرکت آب قل می خورد و تلق تلق صدا می دهد و در ذهنم هشدار می دهد.

او فرشته ای زمینی است و کودکی است که می تواند (ا) امید و (ت) تسلا را با خود بیاورد او نیاز به (ي) یاری دارد که (س) سرتا سر زندگی با او همراه باشد و (م) معجزه بیافریند. “اتیسم”. پس سعی کن او را درک کنی چون یک قطره از درک شما به وسعت دریایی او را حمایت می کند.

آرتميس جهانسوز، 17 ساله، خواهر آرش

منبع: فصلنامه آوای اتیسم، شماره 3

çanakkale escort konya escort balıkesir escort çorum escort bornova escort beylikdüzü escort bayan diyarbakır escort
کمک به اتیسم