مرتضی موسوی نوجوان با استعداد اتیسم

دنیای پر رمز و راز اتیسم، علارقم مشقت های بسیاری که برای خانواده های دارای فرزند اتیسم دارد، گاهی با شکوفا شدن استعدادی خاص، امیدوار کننده است. گاهی کودکان اتیسم هم مثل کودکان سالم، توانایی و استعداد های خاص خود را دارند که کشف و شکوفایی این توانایی ها نور امید را در خانواده هایشان روشن می کند.

مرتضی موسوی نوجوان 15 ساله اتیستیک نمونه ای از کودکان با استعداد دارای اختلال اتیسم است. استعداد مرتضی در نقاشی کسب مقام دوم در مسابقات استعدادیابی را برای او به ارمغان آورده. مرتضی و مادرش هر هفته به انجمن می آیند تا مرتضی از کلاس های انجمن استفاده کند. این فرصت را غنیمت شمردم تا گفت و گویی صمیمانه با آن ها داشته باشم.

گفت و گوی خود با خانم سیده سکینه موسوی مادر مرتضی، سارا و ستاره را از دوران کودکی مرتضی آغاز کردم، دورانی که تفاوت های رفتاری و عملکردی مرتضی با کودکان هم سنش، پدر و مادر را نگران کرده بود و آن ها دلیل این تفاوت هارا نمی دانستند. خانم موسوی وقتی آن دوران را  برایم تعریف می کرد، غمی پنهان در صدایش حس می شد. او گفت: مرتضی در سه سالگی فقط یک کلمه حرف زد و بعد تا 6 سالگی اصلا حرف نزد حتی وقتی او را به مهد کودک بردم بعد از چند روز از پذیرش او خودداری کردند، چون با بچه های دیگر فرق داشت. تا اینکه در سنجش قبل از مدرسه به ماگفتند که مرتضی اتیسم است. آن روز اولین باری بود که من کلمه اتیسم را شنیدم و اصلا آشنایی با این اختلال نداشتم. مرتضی هوش بالایی داشت به همین دلیل مدرسه استثنایی او را قبول نمی کرد از طرفی هم چون مشکلات رفتاری و بی قراری داشت، مدرسه عادی هم مرتضی را پذیرش نمی کرد. پرسنل مدرسه اصلا با اتیسم آشنا نبودند و ما بعد از تلاش بسیار و تحمل سختی زیاد، موفق شدیم مرتضی را در مدرسه عادی ثبت نام کنیم.

بعد از اینکه مرتضی دوره ی ابتدایی را پشت سر گذاشت، مشکلات خانواده موسوی با تغییر شرایط و روبه رو شدن مرتضی با محیط و معلمان جدید در مقطع راهنمایی، به مراتب بیشتر شد و مدت زیادی گذشت تا مرتضی به شرایط جدید خود عادت کند و زندگی به روال طبیعی باز گردد.

مادر مرتضی با همان غم پنهان، که اکنون علاوه بر صدا در چهره اش هم مشخص بود، ادامه داد: اوایل که اطلاعاتی در مورد اتیسم نداشتم، از این مشکل مرتضی خیلی ناراحت بودم و احساس گناه می کردم. الآن هم گاهی از نگاه مردم و رفتار اطرافیان خسته می شوم. اقوام اکثراً از مرتضی دوری می کنند درحالی که مشکل مرتضی شدید نیست آشنایی آن ها با اتیسم کم است. به همین دلیل به ناچار ارتباط با اقوام را به حداقل رساندیم. اما  وقتی پیشرفت های مرتضی و بقیه بچه های اتیسم را میبینم، احساس خوبی دارم و با خود می گویم حتماً حکمتی دارد که بچه های ما دچار این مشکل هستند و این برای ادامه راه به من انرژی می دهد.

خانم موسوی به کودکانی که همراه مادرانشان در اتاق انتظار کلینیک خانه امید بودند، نگاه کرد و بعد از لحظه ای درنگ گفت: خیلی دوست دارم بدانم که این اتفاق چرا برای این بچه ها افتاده.

او از نحوه ی آشنایی شان با انجمن اتیسم ایران برایم گفت و اینکه مثل هر مادر دارای فرزند اتیسم، مرتضی را به کلاس های کاردرمانی، گفتار درمانی، روانشناسی و…  می برده تا اینکه وقتی به پزشک مغز و اعصاب، برای ویزیت مرتضی مراجعه کردند، ایشان انجمن را به آن ها معرفی کرد و الان حدود 9 ماه است که از خدمات انجمن استفاده می کنند.

مادر مرتضی در حالی که لبخند بر لب داشت گفت: انجمن باعث شد من مرتضی را پیدا کنم. در این مدت کوتاه که به انجمن می آییم، مرتضی خیلی بهبود داشته. کارهای کلیشه ای و مشکلات رفتاری او تا حد خیلی زیادی برطرف شده و از همه مهمتر اعتماد به نفس بسیار بالایی پیدا کرده. تا قبل از اینکه به انجمن بیاییم، مرتضی اصلا با پدرش ارتباط برقرار نمی کرد اما حالا نه تنها با پدرش بلکه با همکلاسی هایش هم ارتباط خوبی دارد.

لبخند لبان خانم موسوی پررنگ تر و چشمانش از نور شادی پر شد و گفت: مرتضی در خانه مثل دختر هاست، در کارهای خانه به من خیلی کمک می کند. با وجود اینکه سارا  کم توان ذهنی است و مشکل شدید تری نسبت به مرتضی دارد، اما رفتار مرتضی بر روی او هم تاثیر گذاشته و خیلی بهتر شده.

قبل از اینکه با انجمن آشنا شوم مرتضی را به مراکز متفرقه ی زیادی بردم. اما  تأثیری که انجمن دراین 9 ماه  بر مرتضی داشته بسیارچشمگیر بوده، او  نقاش ماهری شده و در برنامه های دیگر هم پیشرفت زیادی داشته و من از این بابت واقعا خوشحالم. با اینکه از خانه تا انجمن، مصافت زیادی را طی می کنم، از مسیر خسته نمی شوم. انجمن امید خیلی خوبی برای ماست.

از خانم موسوی از اینکه چطور شد مرتضی در مسابقه استعدادیابی برنامه ستاره شو، از شبکه دو سیما، شرکت کرد پرسیدم و طوری که مشخص بود بعد از برنده شدن مرتضی در این مسابقه به این سوال بسیار پاسخ داده، با همان هیجان و شادی روز اول گفت: خانم خلیلی مددکار انجمن، با من تماس گرفتند و گفتند یک برنامه استعداد یابی در شبکه دو تولید می شود که می خواهیم مرتضی را معرفی کنیم. ابتدا قبول نکردم و با خود فکر می کردم که چرا مرتضی را معرفی کردند؟ با همسرم مشورت کردم و او هم مخالفتی نکرد و گفت شاید در دوره مقدماتی حذف شود اما همین که مرتضی دیده شود و استعداد او برای اقوام و اطرافیان نمایش داده شود کافی است.

در همان دوره مقدماتی فکر می کردم مرتضی حذف می شود. اما وقتی دوره مقدماتی را پشت سر گذاشت مسابقه برای ما هم جدی شد و همه تلاشمان را کردیم که برای مرتضی رأی جمع کنیم. از اینکه مرتضی این توانایی را دارد حس خوبی داشتیم و خسته نمی شدیم. الان هم خیلی خوشحالم که پسرم در زمینه نقاشی توانایی دارد و بعد از من می تواند زندگی خوبی را برای خود بسازد.

این مسابقه تاثیر خیلی خوبی روی مرتضی داشت، مرتضی ای که در جمع نمی توانست صحبت و نظرات خود را بیان کند، الان اعتماد به نفس بالایی دارد، به راحتی ارتباط برقرار می کند و در جمع حاضر می شود و حتی پیشرفت زیادی در درس هایش هم داشته. او حدود 5 ماه است که نقاشی می کند و تا الان حدود 6 نقاشی کشیده و یکی از تابلوهایش هم فروخته شده. اخیراً هم دو نمونه از آثار پیکاسو را نقاشی کرده.

او در توصیف اختلال اتیسم گفت: از وقتی با اتیسم آشنا شدم، پی بردم که افراد دارای این اختلال، شخصیت خیلی جالبی دارند، خیلی قانون مند هستند و از این نظر خیلی با افراد عادی تفاوت دارند. مرتضی خیلی مرتب است و کارهای شخصی خود را به تنهایی انجام می دهد و حتی گاهی به سارا هم کمک میکند.

 زنگ تلفن همراه خانم موسوی به صدا درآمد. دختر کوچکش ستاره بود. ستاره 4 ساله است و بر خلاف مرتضی و سارا هیچ معلولیتی ندارد. ستاره بعد از حدود 10 دقیقه صحبت کردن با مادرش و گرفتن وعده رفتن به پارک و خرید بستنی، تلفن را قطع کرد و ما به ادامه گفت و گو پرداختیم. خانم موسوی در حالی که از شیرین زبانی ستاره خنده اش گرفته بود گفت: ستاره دختر باهوش و در عین حال بسیار بازیگوش است. به همین دلیل نه مرتضی با او ارتباط برقرار می کند و نه خودش به سمت مرتضی می رود. در کل خیلی با هم راحت نیستند. چون ستاره تنها فرزند سالم ماست و توجه خاصی رویش داریم، اوایل تولدش مرتضی از توجه ما به ستاره ناراحت می شد اما بروز نمی داد. تا زمانی که ستاره شروع به صحبت کرد، آن زمان مرتضی ناراحتی خود را بیان کرد و می گفت شما فقط ستاره را دوست دارید و به من توجه نمی کنید. اما الان که ستاره بزرگتر شده او را پذیرفته اما ارتباط خوبی با او ندارد درصورتی که ارتباط او با سارا از ابتدا خوب بود.

مادر مرتضی درحالی که عمده ی مشکلات خانواده های اتیسم را عدم آشنایی جامعه با این اختلال می دانست، آهی کشید و گفت: خیلی سعی کردم که حتی اطرافیان خود را با اتیسم آشنا کنم اما متاسفانه نشد.

لبخندی تمسخرآمیز زد و ادامه داد: یکی از همسایه ها به من گفته بود که یک طرف مغز افراد اتیسم سیاه می شود، هرچه فکر کردم به یاد نیاوردم که این حرف را از پزشک یا انجمن شنیده باشم یا در اخبار معتبر خوانده باشم. متاسفانه آشنایی مردم با اتیسم خیلی کم است و حتی اتیسم را شاخه ای از عقب ماندگی ذهنی می دانند.

او از مرتضی انتظار زیادی نداشت اما آرزو داشت مرتضی بتواند از همه ی توانایی های خدادادیش استفاده کند. بزرگ ترین آرزوی مادر مرتضی این بود که او بتوند به آرزوهایش برسد. آرزوی مرتضی این است که روزی بتواند به عنوان یک نقاش و یا مدرس زبان انگلیسی در جامعه شناخته شود و فعالیت کند.

گفت و گوی من با خانم سکینه موسوی، مادر مرتضی به پایان رسید و مرتضی هنوز در کلاس بود. در فاصله ای که منتظر بودم کلاس مرتضی تمام شود و با این نقاش نوجوان هم گفت و گویی داشته باشم، خانم موسوی با مادرهای دیگر که در کلینیک حضور داشتند صحبت می کرد و به آن ها امیدواری می داد. آن ها از مشکلاتشان و داشتن بچه های اتیسم، با هم درددل می کردند و خانم موسوی صبورانه و با لبخند، به آن ها می گفت که شکرگذار خدا باشند و به آینده امیدوار. او می گفت: من هم مثل شما خیلی نا امید بودم و روحیه بدی داشتم، اما وقتی به حکمت این ماجرا پی بردم، به آینده بچه ها امیدوار شدم و الان خیلی خوشحالم.

در همین زمان که مادرها در حال صحبت بودند، کلاس تمام شد و مرتضی بیرون آمد و کنار مادر نشست. بعد از سلام و معرفی، خانم موسوی از مرتضی خواست خودش را معرفی کند.

 سلام من سید مرتضی موسوی هستم 15 سالمه و در گروه انجمن اتیسم ایران هستم. انجمن را خیلی دوست دارم چون به من نقاشی یاد داد. لحظه ای تأمل کرد و بدون اینکه چیزی از او بپرسم  با خوشحالی گفت: من نقاشی می کشم و نفر دوم مسابقه استعدادیابی شدم و جایزه گرفتم.

از او در مورد نقاشی هایی که کشیده سوال کردم، با هیجانی که در صدا داشت گفت: تا الان 6 تا نقاشی کشیدم و یکی رو تو نمایشگاه نقاشی فروختم. آخرین نقاشی هم که کشیدم، یه نقاشی از پیکاسو بود. وقتی از مرتضی در مورد رشته های مورد علاقه اش به جز نقاشی پرسیدم، فوراً گفت: زبان. دوست دارم استاد نقاشی بشم و معلم زبان.

مرتضی کلاس چندم هستی؟ نهم، درسم خیلی خوبه. همه توی مدرسه با من خوبن، بعد از کمی فکر اسم دو تا از دوستانش که ارتباط خوبی با آنها دارد را به یاد آورد، علی و احمد

از آرزوهایش پرسیدم: آرزو دارم موفق بشم و پیشرفت کنم. بلافاصله ادامه داد: برای پیشرفت خودمون باید صرفه جویی کنیم. اگر آب تموم بشه نمیتونیم آب بخوریم و پیشرفت نمی کنیم.

از او در مورد برنامه تلوزیونی مورد علاقه اش پرسیدم: سریال فقط میبینم مثلا سریال بزنگاه و خانه به دوش.

تلفن همراه مادر را گرفت و بازی مورد علاقه اش (ماشین بازی) را اجرا کرد. مدتی به تماشای بازی او نشستم، خوب بازی میکرد، پرسیدم: دوست داری خودت هم ماشین داشته باشی؟ در حالی که مشغول بازی بود، سریع و مختصر، برای اینکه از بازی عقب نماند، گفت: آره اما فرقی نداره چه ماشینی. دوست دارم ماشینم سفید باشه.

اگه ماشین داشته باشی دوست داری کجا بری با هاش؟ اگه ماشین بخرم اوووووووووم ( کمی فکر کرد) مامان و بابا رو میبرم پارک.

غیر از ماشین بازی چه بازی دیگه ای انجام میدی؟ با دوستام فوتبال بازی می کنم، دروازه بانم، بعضی وقتا گل میخورم.

خندید و دوباره غرق در بازی شد.

مرتضی از اینکه در مسابقه استعدادیابی نفر دوم شدی چه حسی داری؟ خیلی خوشحالم، از مادر و پدر که کمک کردند تا من موفق بشم، تشکر می کنم. مادر که دستان مرتضی را در دست داشت، بعد از شنیدن این حرف گویی خستگی 15 ساله از وجودش به یک باره خارج شد و با لبخند شیرینی که بر لب داشت پیشانی مرتضی را بوسید و او را در آغوش گرفت. و من با حس خوبی که از گفت و گو با این مادر و فرزند هنرمند، دریافت کرده بودم، آن ها را به حال خود گذاشتم.

çanakkale escort konya escort balıkesir escort çorum escort bornova escort beylikdüzü escort bayan diyarbakır escort
کمک به اتیسم