روزنوشت جنگ از نگاه سعیده صالح غفاری

 
درستایش خاطره

خاطرات نه تاریخ است، نه ادبیات. خاطرات زندگی پالایش‌نشده‌ای است که هیچ دستی آن را مخدوش نکرده. ماده‌ی خام است. هر روز ما مملو از این مواد خام است. دقیقا آن جا است که با انسان‌ها مواجه مستقیم صورت می‌گیرد، اتفاق‌ها بی‌هیچ اصلاحی گفته می‌شوند. خاطرات بازتاب زنده‌ی گذشته است، در آن شادی‌ای بدوی نهفته است و تراژدی اجتناب‌ناپذیر زندگی هویدا است. در خاطرات تلخی‌ها و شیرینی‌ها مزه بکری دارند، این عناصر که هنوز در معرض فرآوری و تغییر قرار نگرفته‌اند، نسخه اصل هستند.
۲۵ اسفند ۱۴۰۴
گویی بعد سالها لذت در خانه‌ماندن را به شکل دیگری تجربه کردم، متفاوت‌تر از در خانه‌ماندنی که در کرونا گذشت. در آن روزها لااقل فکر می‌کردیم کل دنیا با ما هم‌درد است. تجربه‌ای که هنوز برایم نامی ندارد. این بار هرکس برای یافتن ارتباطی با بیرون از فضایش به خلاقیت مختص خودش نیاز دارد. هر چند کماکان مشغله‌ی زیادی دارم و ترس اینکه اگر به ثبات برسم دوباره حالم بد شود. تماسهایی هر روز همزمان با کار در منزل با خانواده‌های عزیزم دارم. البته که من خیلی وقت است که فقط زندگیم مختص خانواده‌ی خودم نیست. از ترس‌هایشان می‌گویند. از عدم پیش‌بینی شرایط برای فرزندانشان می‌گویند، دعا می‌کنند و البته که هر روز کمک می‌خواهند.
تلفیق دنیای مجازی و حقیقی یک راه میانبر است که این روزها سعی می‌کنم برای آرام‌تر کردن ذهنم و هدفمند کردن افکارم پیش بگیرم. ارتباط دایم با خانواده‌ها و همکارها به شکل مجازی و کار در خانه.
شبها تجربه‌های مدیریتیم را می‌نویسم. چه کنیم تا راه‌های ارتباطی‌مان با خانواده‌ها مستمر و البته که بیشتر شود؟تعامل‌مان با نیکوکارهای‌مان برقرار بماند، آن هم در نبود اینترنت و ارتباطات مجازی.

۲۶ اسفند ۱۴۰۴

صبح از صدای بمب‌افکن‌ها در شهرک اکباتان سراسیمه بیدار شدم و فهمیدم که دوباره فرودگاه مورد حمله قرار گرفته است.
نگران خانواده‌های عزیزمان شدم که در آن منطقه بودند. سحر بود و اذان و نیایش.خوابم نمی‌برد.
تلاش همکاران پشتیبانی انجمن در شرایط جنگ برای همه‌مان انگیزه‌بخش بوده است. همین که در این روزهای بحرانی تلاش می‌کنند کارها را به سرانجام برسانند حتما باید واژه‌ای بهتر از مسئولیت برایش انتخاب کنم، شاید عشق کلمه‌ی خوبی باشد.
به این‌ها فکر می‌کنم، به اینکه در کنار این عشق و مسئولیت همکارها من هم باید به کارهای امروز فکر کنم،
قرار امروزمان تحویل بسته‌های معیشتی برای اهدا به خانواده‌های اسلام‌شهر است. از طرفی ارسال پوشینه به شهرهای کرمان و شاهرود هم در برنامه‌مان هست.
و البته ادامه واریز کمک‌هزینه‌های خانواده‌های با پایین‌ترین دهک.
روزی که دنبال اسلوگان برای مرکز جامع اتیسم به این جمله بسنده کردیم؛ «اسم من امیده» جمله‌های زیادی در ذهنمان بود ولی فکر کردیم کارکرد مرکز جامعی که در حال ساخته‌شدن است همین امید است. یادم می‌آید در یکی از محتواهایی که برای مرکز جامع می‌ساختیم ربطش دادیم به جعبه پاندورا و اینکه در جعبه‌ی پاندورا تنها چیزی که برای مواجهه با بدی‌ها باقی ماند «امید» بود. خالی از لطف نیست در این روزها که امید تنها نجات‌بخش‌مان است این ویدئو را ببینید.

باری عکس‌های مرکز جامع و پیشرفتش همزمان با فعالیت‌های جاری انجمن ناباورانه امید را بیشتر از قبل به جان و تن همه‌مان می‌نشاند و همه‌مان امیدوارتر ادامه می‌دهیم.
این عکس را در گروه همکارها منتشر کردم و نوشتم، «فرزندمان دارد متولد می‌شود.»

گاهی طبیعت هم به یاری تفکرات آدم می‌آید، از امید گفتم، باران بهار تند و آرام می‌بارد، ترنم بهار خودنمایی می‌کند.
امسال هم با آمدن بهار حتی در این روزها زندگی سبزتر و‌تازه‌تر از همیشه ادامه دارد. به راستی که «اسم من امیده»

۲۷ اسفند

آمدن بهار فقط عوض شدن فصل نیست، انگار حال تغییر را هم با خود می‌آورد، بی‌دلیل نیست که آدم‌ها خانه‌تکانی می‌کنند، این خانه‌تکانی انگار همان حال تغییری است که بهار با خود به ارمغان می‌آورد، انجمن برای ما انجمنی‌ها محل کار نیست، خانه است، خیلی وقت‌ها حتی بیش ازخانه و خانواده‌ی خود درگیرش می‌شویم پس انجمن هم ازاین قاعده‌ی بهار مستثنا نیست، قرار بود انجمن‌تکاتی کنیم و حتی شروع هم کرده بودیم اما عملا متوقف شده بود.
امروز و فردا و پس‌فردا کنار همکاران خدمات و تدارکات هستیم و طبقه به طبقه می‌رویم تا آماده حلول سال نو باشیم.
این روزها متفاوت‌اند، گاهی مجبور به کاری هستم که علاقه‌ی بهشان ندارم مثلا از شهرداری شهر ری تماس گرفتند که می‌خواهند بخش اداری‌شان را در ساختمان اتیسم مستقر کنند گویا ساختمان شهرداری منطقه آسیب دیده است.
به اجبار و با اکراه پذیرفتم چون چاره‌ای نبود و به مسئول خانه امید شهر ری که از مادران عزیزمان هستند اطلاع دادم که همکاری کند.
همکاران تدارکات از ابتدای هفته با خودروهای انجمن در آمدوشدند. خودروها هم دلشان می‌خواهد در این شرایط جنگی سهم خودشون رو ادا کنند. همان ماشین‌هایی که سوال شده بود چرا داریم؟
یکی از خودروها اسلام‌شهر بود، دیگری احمدآباد مستوفی و آن دیگر هم پوشینه‌ها را برای ارسال به شهرستان‌ها برده بود.
امروز دیداری حضوری با چند نفر از نیکوکاران انجمن داشتم، نیکوکارانی که ۹ سال همراه ما بودند. حضور همین دست عزیزان در این روزها باعث شده هر روز این هفته بسته معیشتی یا پوشینه برای خانواده‌ها ارسال کنیم و یا در قالب کمک‌هزینه به حساب خانواده‌ها واریزی معیشتی داشته باشیم.
نفس‌های پایانی اسفند رو هیچگاه مثل اسفند امسال تجربه نکرده بودم. می‌خواهم اینطور ببینمش که اسفند عجله دارد تا به فروردین برسد و نفس مسیحایی فروردین جادو کند و صلح و آرامش را جایگزین سایه تاریک جنگ و سرد جنگ کند.
قرار بود مرکز جامع برویم، تا هم روند پیشرفت را از نزدیکتر ببینیم هم با اهدای بسته‌های معیشتی دست مریزاد به کارگرها بگوییم که به‌دلیل مشغله بالای امروز به فردا موکول شد.
کارکردهای همکاران را نهایی کردیم، دلم می‌خواست بتوانیم سنوات همکاران هم محاسبه و پرداخت کنیم.

دیشب خواب اقای نظری را دیدم. از خوبان روزگار بودند و انگار طاقت دیدن این جنگ رو نداشتند.
یاد انجمن و خانواده‌ها بود و داشت کارتن‌های بزرگی را برای هدیه به خانواده‌ها در آسانسور جابه‌جا می‌کرد.
باید خدمت همسرشان برسم و یادی کنیم از این مرد عزیز روزگار.
یادشان سبز

۲۸ اسفند

صبح امروز را اختصاص دادم به جایی که خودش را «امید» معرفی می‌کند. مرکز جامع اتیسم.
پروژه‌ای که فکر می‌کردیم در بحبوحه جنگ متوقف شود، به لطف خدا و با حداکثر توان ممکن داشت کار می‌کرد. ابتدا بازدید میدانی کاملی انجام دادیم. نمایندگان تابیران و لیمان همگی بودند و در کنار کادر نگهبانی کارگرها کم‌کم داشتند از کانکس‌ها بیرون می‌آمدند. بخش اول بتن‌ریزی سقف منهای یک قراربود انجام شود.
بخشی از گفت‌وگوها به قصه‌ی تکراری این روزها گذشت. جنگ. این‌که مرکز جامع چگونه این جنگ را تا کنون از سرگذرانده است، از تجربه‌های سختی که داشته‌اند.
هدایای نوروزی تقدیم سرکارگر شد تا بین همه پخش کنند و قول دادند با حداکثر توان، فروردین هم کار ادامه داشته باشد.
بعد از مرکز جامع، با نمایندگان دفاتر انجمن جلسه داشتیم، از تجربه‌هایشان گفتند و پیشنهادهای خوبی دادند که انجمن بتواند در این شرایط انجام بدهد.
بحث معیشت خانواده‌ها بخشی از گفت‌وگو را به خودش اختصاص داد و نهایتا همکاران انجمن گزارشی از اقدامات انجام‌شده دادند. این تکرار مقوله‌ی عجیبی است، آدم‌ها را باید از تکرارشان شناخت، معیشت کلمه‌ی تکراری این روزهای ما است.
۲۰ بسته حمایتی دیگه آماده تحویل شد که باید به خانواده‌های اسلام‌شهر تحویل شود.
باز باید برگردم به پیام کلیدی‌مان، «اسم من امیده»، فکر می‌کنیم از هر هیچ‌ تلاشی نباید دریغ کرد، چند بیانیه بین‌المللی هم با دیگر انجمن‌ها تنظیم شد تا به توقف شرایط جنگی بیشتر توجه کنند و متوجه شوند خانواده‌های دارای بیماران خاص شرایطی پیچیده‌تری را تجربه می‌کنند. نمی‌دانم در جهانی که سلاح جایگزین گفت‌وگو شده، کلام چقدر کار می‌کند، ولی ما به امید زنده‌ایم. بر خلاف هر سال دلم می‌خواهد پنجشنبه به زندگانی سر بزنم که در قید حیاتند. اما در بقچه‌ی ذهن جای در دوردست‌ها قرار دارند. به زندگانی که به من یاد دادند مقاوم‌تر باشم و بردبارتر. زندگانی که متوجهم کردند خلق محمدی چگونه است. چه از گروه هم‌کاران و هم‌کیشان در جامعه اتیسم، چه از گروه خانواده‌های اتیسم. به قول ابتهاج «امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش»
 
۲۹ اسفند
آخرین روز سال
جمعه‌ای که همزمان با آخرین روز ماه رمضان هم هست
سالی را آغاز می‌کنیم که امیدداریم سراسر نور باشد و روشنایی، حلول ماه شوال و فروردین ماه، دو عید هم‌زمان با هم.
اخرین نجوای دعای سحر رو گوش دادم، تقارن‌ها مهم‌اند، وقتی می‌شنوم «من بنده میخواهم متصل به تمام صفات تو ای پروردگار باشم.
باری در این آخرین روز سال، سخن کوتاه کنم
دیشب اسمان تهران آرامتر بود
صدای چک‌چک نم باران بود فقط.
و صدای بهار نزدیک و نزدیکتر
 
۱ فروردین

من از ترس‎هایم بگویم و تو از آنچه بر تو می‌گذرد
اما من هنوز هستم

شب تحویل سال کنار برادر و خواهرانم و کنار خانواده‌ام بودیم، پیامک‎های تبریک رنج‌آلوده خانواده‎ها را پاسخ می‎دهم، پاسخی مبهم اما با اشتراک واژه «امید»، هیچ زمان برایم بی‎گاه نیست برای پاسخ دادن به پیام خانواده، یاد شعر در آستانه‎ی شاملو می‎افتم، آنجا که می‎گوید:
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:
توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ دیدن و گفتن
توان ِ اندُه‌گین و شادمان‌شدن
توان ِ خندیدن به وسعت ِ دل، توان ِ گریستن از سُویدای جان
شعرش را با شما به اشتراک می‎گذارم، شنیدنش در این روزها خالی از لطف نیست.

همزمان با پاسخ دادن به پیامک‎های دوستان و آشنایان. همزمان پیام اتمام داروی کودکان‎مان و درخواست تمدید نسخه دارو.
از اطراف همچنان صدای سهمگین موشک می‎رسد و نگران از اینکه چه عزیز دیگری از میان خانواده‎اش پر کشید، در همان شعر شنیدید شاملو چه گفت؟
«ــ دریغا
ای‌کاش ای‌کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
می‌بود!» ــ
شاید اگرت توان ِ شنفتن بود
باید که دیدار سالیانه اقوام در کنار حفظ امنیت جانی انجام بشود، آقا دایی‎‎جان و آقا عموجان
تماس تلفنی هم راه جبرانی دیگریست بر این ایام بدون هم سر کردن تا زنجیره قدرتمند دوستی و مهر به قوت خود بماند. شاهد از غیب رسید گویا، چند دقیقه پیش، صبحگاه روز دوم فروردین ماه، پیام هومینای عزیزم -دختر دارای اتیسم- را دریافت کردم.

۲ فروردین

چند روز پیش همینجا نوشتم امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش. در این روزها فکر می‌کنم این زنده بودن با هم‌فکری حاصل می‌شود، جلسه‌ای با همکارانمان در دیگر سازمان‌های مردم‌نهاد با تاکید بر لزوم هم‌افزایی بین فعالیت‌های مشترک داشتیم.
قرار شد کارهایی در جهت حمایت از کودکان میناب انجام دهیم، شاید پرفرمنسی مشترک.
در خصوص جلسات تبادل تجربه و هم‌فکری بین بخشی هم‌ اعلام آمادگی کردم که در وبینارهای مشترک حضور داشته باشم.
در خصوص فعالیتهای انجمن جلساتی داریم برگزار می‌کنیم تا بیشترین اثربخشی را بتونیم داشته باشیم و انجمن متمرکز بر ماموریت اصلی خودش فعالیتش را ادامه دهد.
و البته که در هوای بهاری این روزها همچنان پاسخ‌دهی پیام‌های نوروزی و یا تماسهای تلفنی ادامه دارد و روحیه امیدواری وجه مشترک بین تمام این گفتگوهاست.
عیدی من در روز دوم فروردین شعری است از سایه عزیز،

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ایست زندگی
هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه تو را؟
که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی‌شود
جهان چو آبگینه شکسته‌ایست که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ که راه بسته،
راه بسته می‌نمایدت
زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی‌است این درنگ درد و رنج
بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
و من هم موافقم که باید در این دم درد و رنج، باید بسان رودی در نشیب دره سر به سنگ بزنیم و رونده باشیم، زنده باشیم.

۳ فروردین

امروز تماس‌هایی از چند خبرگزاری داشتم، شرایط کودکان اتیسم در شرایط جنگ چگونه است؟ سوالی که خانواده‌های عزیز هم قبل از این بحران پاسخی نداشتند. در حقیقت هر مادر یا پدری به ناچار خودش باید تلاش کند تا بسته به شناخت از فرزندش شرایط را به گونه‌ای تغییر دهد تا شاهد کمترین به‎ هم‌ریختگی باشد.
صداهایی مثل انفجار و یا شکستن شیشه یا لرزش خانه، قطعی طولانی اینترنت، نورهای شدید در شب،ایست‎های بازرسی در خیابان، محدودیت بیرون بردن فرزند با خودرو ، همگی از متغیرهایی هستند که به شرایط دشوار زندگی با فرد اتیسم اضافه شده‎اند.
ترس و اضطراب اطرافیان هم به‎ خوبی به این افراد منتقل می‎شود که خود مزید بر علت دشواری کودکان اتیسم است
نهایتا معاون توان‎بخشی به این خبرگزاری‎ها از مهر و هم ‎میهن و ایرنا معرفی شدند. خالی از لطف نیست مصاحبه‎ ها را همین‎جا بگذارم.
کمبود دارو یا پیدا نشدن ساده‎ترین و ضروری‎ترین داروهای افراد اتیسم در شرایط جنگی از دیگر مشکلات خانواده ‎هاست. مواردی هم متاسفانه در این حملات دچار آسیب‎ها و ضررهای مالی شده‎اند یا خانه‎ هایشان آسیب دیده که با همانگی واحدهای مربوطه به شهرداری معرفی شدند.
همزمان رصد اخبار جنگ و غیرقابل پیش‎بینی ‎بودن هر نتیجه ‎ای چالشی بسیار جدی است که در نگهداشت نیروهای انسانی و نحوه برنامه ‎ریزی واحدها کار مدیران را سخت‎ تر از همیشه کرده است.
همکاران در خانه ‎های امید و بازماندن خانه ‎ها از سوالات بسیار جدی است که خانواده‎ ها مرتب سوال می‎کنند و ماندن طولانی مدت فرزندان در منازل به هم ریختگی‎ ها را بیشتر و‌کنترل فرزندان را سخت‎ تر کرده است.
اما دیدن شکوفه ‎های صدرنگ بهاری و توک شاخه‎ های درختان که نوید شکفتن و رویش و زایش پس از زمستان سرد و سخت است، باز و باز امید را شکوفاتر از همیشه می‎کند و ریشه امید را مستحکم‎تر.
به قول سی شوناگون در توصیف بهار که می‎گوید،
بهار طلوع‌هایش زیباست؛ وقتی قلۀ کوه با روشنی اندک هوا آهسته‌آهسته سپید می‌شود و باریکه‌های کبودفام ابر بر فرازش آرام می‌گیرند.

۴ فروردین
امروز جلسه‎‎‌‍‏‌‎ای یک‎ساعت و نیمه در خصوص برنامه سه ماهه با معاونت توانبخشی داشتم. انگار تمام دانش مدیریتی هم در این روزها پاسخگو نیست!حتی مفاهیمی مثل راهبرد استراتژی.
تمام برنامه ‎هایی که برای طرحشان ساعت‎ها وقت گذاشته بودیم تحت‎ الشعاع قرار گرفته‎اند. این شرایط ویژه برنامه‎ ها و‌تیم خاص خودش را نیاز دارد. در این روزها چند کتاب زندگینامه افراد صاحب نام را خواندم.
امانتی (سرگذشت تاسیس نشر چشمه)، نگهبان ماموت(خود زندگی‎نامه بهروز فردوس)
روایتهایی که گاه در عمق و ‌ریشه شباهتهای بسیاری دارند؛ بردباری،رنج، درد، شکست ، دشواری. مفاهیمی مشترک که در همه این داستانها ردپای آنها را می‎بینی و اگر نخوانی‎اشان فکر می‎کنی از ابتدا موفقیت با این انسان‎ها زاده شده است، در صورتیکه با خواندن این داستانها اتفاقا متوجه می‎شوی که از درون رنج و‌زحمت و تلاش،موفقیت‎ها زاییده شده‎اند.
۵ فروردین
در هیاهوی جنگ اخبار ضد و نقیض و نامعلوم بودن وضعیت مزید بر دشواری‎هایی است که انسان‎ها در این شرایط ناچار به پذیرفتن آنها هستند.
امروز دوم روز کاری بعد از تعطیلات اول سال ۱۴۰۵ است. دیروز جلسه ‎ای برای سایت مرکز جامع داشتیم و دیدم همکارها چقدر با عشق و علاقه روی کلیات این سایت و سپس وب‎ا اپلیکیشن کار می‎کنند.دو سه تا فایل بود که آقای خوشخو برام فرستادند و باید با دقت بالایی این فایل‎ها را که به سایت ارتباط داره بررسی کنم و نظراتی اگر باشه ارایه بدهم و بعد احتمالا جلسه دیگری با مدیران انجمن برگزار کنیم.
مرکز جامع مثل نوزادی است که دارد در تمام این درگیری‎ها و نامعلومی حال و اینده هر روز لبخند‎زنان بیدار می‎شود و می‎گوید، «اسم من امیده».
امروز ساعت نه با همکاران واحد مشارکت‎های مردمی جلسه داشتیم، دیرتر از ساعت مقرر شروع کردیم و به جمع ‎بندی اولیه مناسبی رسیدیم.
شرایطی که حتی برای یک شبانه ‎روز آینده‎ش نمی‎شود برنامه‎ ریزی کرد اما همکاران با تمام وجود و مسئولیت‎ پذیری، طرح‎ریزی اولیه و ساده ‏ای نوشته‎اند.
پیامی برای جان‌برکفان هلال احمر تنظیم شد و حتما از همه میخواهیم در انتشارش کمک کنند. آقای دکتر کولیوند ریاست سازمان هلال احمر یکی از بهترین و با کفایت‎ترین مدیرانی‎اند که ایران به خودش دیده است. خصوصا در جایگاه بسیار استراتژیک و حساسی که دارند این کفایت و درایت خود را بیشتر نشان می‎دهد.
تصاویر آوار و خرابی آشیانه ‎ها و نبودن مردان و زنان و کودکان از یک طرف، خرابی آثار فرهنگی و میراث کیان و نیاکان ملی از طرف دیگر سنگینی درد و غم را مضاعف می‎کند.
خانواده های اتیسم هم به طور اخص شرایط دشوارتری را تجربه می‎کنند. به این اضافه کنید که چنین شرایطی را نه تنها ما که کسی در هیچ‎کجای کره خاکی تا کنون تجربه نکرده است.
طولانی شدن قطعی اینترنت کلیشه‎ های رفتاری را آزاردهنده تر از قبل کرده است و خانواده‎ها بایستی خودشان به فکر جایگزین باشند.
باری…
رنگارنگی شکوفه ‎ها و سبزی جوانه‎ ها و آبی فیروزه‎ای آسمان رسما آمدن بهار را به همگان اعلام کرده و فارغ از هیاهوی ما آدمیان، طبیعت بر مدار خود قدرت نمایی می‎کند. جایی در یکی از ویدئوهای مرکز جامع یکی از همکاران راجع‎به روزهای اول ساخت مرکز جامع حرف می‏زد و آن روزی که به لوله‎ی گاز برخوردیم. جمله خوبی گفتند:«نشانه ‎ها مهم‏اند»
ما هم این نشانه‎ های بهار را به فال نیک می‎گیریم.
۶ فروردین
شب جمعه بود و باید به رسم ریشه‎ دار فرهنگ کهن که به زیارت اهل قبور می‎رفتیم.یادی کردم از تمام گذشتگان.
از جد پدری و مادری، از بزرگانی که در مسیر زندگی با نیاکان‎مان در استان گلستان همراه شدند.
خانواده بزرگ اخوان و ابراهیمی در گرگان. بعد از فوت مادربزرگ مادریم، استاد با همسر دیگری از شهر گرگان ازدواج می‎کنند که داستان بسیار مفصلی دارد. ما با اسم کوچک صدای‌شان می‎کردیم، «منیر خانم» خانمی بسیار مقتدر مدیر و در عین حال بسیار مهربان.آموزه ‎های بسیاری را در زندگی از هنر خانه ‎داری و مردم‎داری از ایشان یاد گرفتم. مدیریت و تدبیر ایشان زبانزد خاص و عام بود.
دیشب وارد گرگان شدیم و امروز به قصد دیدار بستگان ایشان و بازدید از منزل مادر ایشان که بسیار قدیمی و دست نخورده نگه داشته شده به این شهر آمدیم، اما هر کجا باشم عشق دیدار خانواده ‎های اتیسم همراهم است.
نماینده غیر رسمی ما در گرگان خانم شهسواری است که فرزند بزرگسال اتیسم دارند و امیدوارم دقایقی ایشان را ببینم.
در مسیر دود غلیظی اطراف بابلسر بلند شد و امیدوارم به مناطق مسکونی پرتابه‎ای اصابت نکرده باشد. با دو خبرنگار راجع‎به شرایط اتیسم در بحبوحه جنگ گفت‎وگو شده که منتظر انتشار آن هستیم. یاد میناب می‏افتم، باید به فاجعه مدرسه میناب از ابعاد رسانه ‎ای گوناگون پرداخته شود.بیانیه‏ ای نوشته شده که از طریق ستاد حقوق بشر باید امکان قرائت آن را پیدا کنیم و قرار است اطلاع بدهند.

بعد از گرگان به قصد دیار

سربه ‎داران راهی سبزوار می‎شویم.

۷ فروردین
نوای روح نواز جویبار آب که از چشمه های نهارخوران سرچشمه گرفته است با صدای پرندگان ناشناخته‎ای که صیقل‎ دهنده روان آدمیزاد است چه حسی عجیب ایجاد می‏کند.
حس غریبی از زندگی
زندگی در اوج جنگ و ستیز
با حضور خانواده های اتیسم در گرگان و گفتگو در خصوص توانمندی‎ های فرید و میلاد و جمع دیگری از بزرگسال‎های‎مان امیدوارانه الگوی آموزش مربیان گرگان شکل گرفت تا به عنوان یکی از استان‎های پیشگام گذر از نوجوانی به بزرگسالی را آغاز کنیم.
با آقای دکتر … پدر اتیسم و متخصص گوش و حلق و بینی، گفت‎وگو کردیم تا از ظرفیت دانشگاه نیز استفاده کنیم.
فرید از جنگ می‎گفت و شکایت از اینکه قراربود تا برنامه موسیقی داشته باشد و جنگ آن را متوقف کرد
نگران سلامتی دوستانش در تهران بود.
میلاد هم صنایع ‎دستی‎ای که خودش ساخته بود به من هدیه داد. آینه ‎ای که به شکل زیبایی مزین به بافت کرده بود
از نمایشگاه‎اش گفت که می‎خواهد بعد از جنگ آثارش را عرضه کند. می‎گفت به تازگی، صفحه اینستاگرامش رونقی گرفته بود تا بتواند حاصل ماه‎ها تلاش خانواده و خودش در رسیدن به توانایی ساخت محصولات دستش را بفروشد .
شکایت داشتند از نگرانی‎هایی که هر لحظه از طریق اخبار و رسانه دامنگیر آسایش ‏شان شده‎ و بهم‏ ریختگی‎ های فرید و میلاد را چند برابر کرده است.
و مادران خسته و درمانده از اینکه دردی بر دردهای بزرگسالی افزوده شد، با واژگان عشق و امید در کنار فنجانی از چای گفت‎وگو را تمام کردیم. با آقایان دکتر میری و سعید هادی‎گل به شهر گرگان به عنوان پایلوت بزرگسالی و آموزش مربیان پرداختیم.

با خاندان بزرگ اخوان مهدوی یادگارهای مادربزرگم منیر خانم خداحافظی کردم و بر مزار جد و جده منیرخانم و خاندان ابراهیمی فاتحه خواندیم و راهی دیار سربه ‎داران هستم.
دیار نیاکان من

۸ فروردین

مسیر گرگان به شاهرود دو جاده دارد،جنگل توسکستان را انتخاب کردیم. جاده‎ای به زیبایی مسیر رسیدن به بهشت.

نقاش طبیعت با قلم موی سپید جایی روی کوه‎ها با برف طرح‎هایی بی ‎نظیر کشیده و جایی در آسمان رقص ابرها نقش بسته است. در قله نزدیک شاه‎کوه ترکیبی از آسمان و جنگل و مه و ابر با سرمایی دلپذیر.با خودم فکر میکردم نیاکان من با چه ابزار و وسایلی در سالیان گذشته و با هدف تجارت یا مکتب و تدریس این مسیر کوهستانی را طی می‎کرده ‎اند.ساعت ده و نیم راه افتادیم و حدود ۲ بعدازظهر رسیدیم نزدیک شاهرود. فرصتی بود برای نماز و نهار وبعد از ساعتی حرکت کردیم و ساعت ۵ بعد از گذر از روستاهای مزینان و کاهک به داورزن و بعد به صدخرو رسیدیم. خاستگاه کلمه صدخرو یا صد چشمه از صدها سال گذشته آمده و نامگذاری آن به ‎دلیل چشمه ‎های آب فراوان اطراف این روستا و کلاته ‎های سرسبز و پربرکت است. بخشی با نام سرمیلو یا سرمیل‎ آب به معنای ابتدایی ‎ترین مکانی که آب بعد از کوه از چشمه می‎جوشد آمده است.بی‎صبرانه منتظرم تا به دیدار تنهای عموی پدرم و مادرم که در قید حیات هستند بروم.

۹ و ۱۰فروردین

به مقصد تهران از روستایی با قدمت چند صد ساله حرکت کردم. طی مسیر چشمم به ‎دنبال ردپای جنگ در شهرهای صنعتی حیران است و همزمان فایل‎های روابط عمومی برای محتوای ماه جهانی اتیسم را می‎خوانم.با بارندگی که فروردین ماه شاهد بودیم تمام دشت‎ها سیراب و رنگ‎های سبز رنگارنگ در تمام مسیر جلوه‎گری می‎کرد .با همکاران واحد مالی برای تنظیم قراردادهای سال  ۱۴۰۵ در ارتباط بودم که در هفته اول حضورشان آماده و تقدیم‌شان کنیم.چندمین لیست واریزی کمکهای درمان و دارو هم نهایی شده و آماده امضا بودند.در این لیست دو خانواده داشتیم که در اثر ضربات ترکش و لرزش زمین منازل‎شان به‎شدت آسیب دیده بودند.به منطقه سمنان و سرخه که رسیدیم باران هم مجدد باریدن گرفت و بهار را عریانتر از همیشه به رخ می‎کشید.هماهنگی برای جلسه‎ای با حضور تمام مدیران برای سه ‎شنبه شب هماهنگ کردیم و با دو خانواده هم که نیازمند شنیده شدن بودند گفتگو کردم.  خیلی دلم می‎خواست به سبزوار هم بروم و دیداری با ریاست دانشگاه و چند خانواده دارای فرزند اتیسم داشته باشم که میسر نشد.

هماهنگی برای حضور در انجمن و جلسه با مدیرمالی انجام شد که ساعت ۱۱ فردا مروری بر رفتار مالی واحد از منظر مدیریتی داشته بلشیم ساعت ۱۸ به اطراف تهران رسیدیم. باقیمانده آثار حملات به پارچین و دود حاصل از آن به چشم می‎خورد.تا انتهای شهر تهران دیده می‎شد و رشته کوه البرز که با نقش‎هایی از ابر و برف دلربایی می‎کرد.برج میلاد همچنان استوار و مقاوم به مسافرین خوش‌آمد می‎گفت و اتوبان‎های خلوت، تهرانی جدید را نشان می‎داد تهرانی با آرامشی باورنکردنی.

۱۱ فروردین

در روز شمار جنگ روز نهم را نگه داشته ‎ام چرا که این روز به اندازه‎ ی سال‎ها برایم گذشت. شاهرخ مسکوب در مسافرنام ه‏اش نوشته:

«چشم‌هایم را می‌بندم، به هوای اینکه اگر نبینم کمتر می‌شنوم. سرم پر از صداست، گیج می‌رود. خیالات پریشان و مبهم مثل دود بالا می‌آید و پیچ‌وتاب برمی‌دارد و شکل عوض می‌کند. چرخ‌ها توی گوشم می‌گردند و سرم را می‌گردانند. دوار سر!»سالهایی دور به عقب برگشتم، به تاریخی از نیاکان و اجداد خودم، به سرزمین تاریخی سربداران، به جنگ جهانی اول و دوم و آنچه بر سبزوار گذشت. به جده مادری، بی بی نجمه خاتون، که مکتب‎دار بود و اهل کتاب و درس.به جده پدری که تجارت پیشه‎اش بود و باغ‎های انگور و آبادانی و کشت و زراعت حرفه ی اصلی‎ اش.

به جد و جده‎ی مادر بزرگ پدری که همگی عارف بوده‌اند و عابد و مکتب‎دار .کتاب‎شان قرآن بود و مکتب‎شان اشعار حافظ و مولانا. شغل‎شان، شغل انبیا ،کشاورزی و زراعت.اکتشاف نقاطی دور دست در اطراف روستا و آبادانی و باغداری زنده کردن ان خاک و ریشه و چشمه و … به مزار صدخرو رفتم. جایگاهی که جایگاه ابدی همه ماست.تا جایی‎که می‎شد بر سر مزار رفتگان رفتم و‌پیدایشان کردم و به اندیشه که صد سال پیش چه فرهیختگانی بوده ‎اند.

همگی لقب شیخ و ملا و کربلایی و حاجی و بی بی و خاتون ..روی سنگ قبرهاشان به چشم می‎خورد.همتی برای دانستن و فهمیدن و داشتن آذوقه و مکنت برای سفرهایی سخت و زمان بر به کشورهایی دیگرو بازگشت برای انتقال دانش و علم و تجربه به دیگران.از حاج شیخ حسین عموی پدری و‌مادریم شنیدم که مجتهدی بوده در زمان خودشان که درجه اجتهاد را با هوش سرشارش چه زود گذرانده است و به درس و‌مکتب و فقه و تفقه در علوم انسان‎شناسی و اما چه زود هم قبل سن چهل از دار دنیا رفته است و در مشهد مقدس در جوار آقا امام رضا پناه گرفته است.به زمین‎هایی سر زدم که ده‎ها سال پیش زراعت میم ( مو) بوده است و برداشت خروارها هندوانه و خربزه.به سرمیلو یعنی سر میل آب یعنی منتهی ‎الیه مسیری که انتهایش چشمه جوشان و خروشان آب است و آبادانی آن توسط خاندان عماد ( جد مادربزرگ پدری ) آبادش کرده است .تا اینجا نگهش می‎دارم.زمان را می‎گویم .

که بعد چهارم است و در طول و عرض و ارتفاع این ساعت گنجایش ندارد.امروز را دریابم که فردایش روز دوم آوریل.روز جهانی اتیسم است روزی‎که از دیار پزشکی و درمانی کندم و به دیار مددکاری اجتماعی برای مادر و پدر اتیسم قدم گذاشتم .روزی‎که ایران ناشناس از نام اتیسم بود و مردم ناآگاه به افراد دارای اتیسم.

روزی‎که نبودن برای اتیسم بسیار بسیار بیشتر از بودن و شناختن و درک بود. و سال ۱۴۰۶ ، دوم آوریل سال ۲۰۲۶ ی را گرامی میدارد که رخداد نامبارک و فاجعه جنگ هر روز به جنگی جهانی نزدیک می‎شود و افراد اتیسم هر روز دورتر از آینده‎ای مبارک و شفاف.

۱۳فروردین، روز جهانی اتیسم

هر سال از اواخر بهمن ماه طراحی برنامه‎ های روز و ماه جهانی اتیسم شروع می‎شد. روز شمار دوم آوریل، برنامه‎ های رسانه‌ای، حضور در صدا و سیما، آبی‎کردن تمام نمادهای شهری، نصب بنر و بیلبورد، تولید محتوای تصویری، انتشار در شبکه های اجتماعی بخش خصوصی، برگزاری برنامه ‎های میدانی مانند هم‎ مسیر،استفاده از ظرفیت‎های نقلیه عمومی و هم‎چنین استفاده از ظرفیت‎های وزارت بهداشت شهرداری ‎ها، صدا و سیما و تاحد توان تمامی ارگان‎ها برای آگاهی بخشی اتیسم و نهایتا ماه هم به برگزاری مراسم ۲۰ به علاوه ۳ باید ختم می‎شد.

شعار روز جهانی سازمان ملل و بیانیه انجمن با پوستر اصلی ماه جهانی آغازگر پویشی بود که تا پایان سال به اشکال مختلف ادامه داشت.

اما روز جهانی ۱۴۰۵، آوریل ۲۰۲۶ چه باید کرد؟

جنگی که از اسفند ماه آغاز شد وجنگ ده روزه. و باز باید تکرار کرد چه باید کرد؟

بدون اینترنت! دست‎مریزاد به بچه‎ هاکه تلاش کردند هم محتوا برای خبرگزاری‎ها آماده کنند و هم شعار ماه جهانی و پیام دبیرکل را در قطعی اینترنت پیدا کنند و بیانیه روز جهانی اتیسم انجمن را آماده کنند.

تقریبا در هفته گذشته به شکل آنلاین تیم روابط عمومی به همراه تیم آکادمی پای کار بودند تا بتوانند با حداقل امکانات حداکثر اثر بخشی را داشته باشند. اما برای من سیزدهم فروردین ماه یادآور دو مناسبت است.

روز جهانی اتیسم و سالگرد از دست دادن عزیزترین فرد در خاندان صالح ‎غفاری، عمادی‏زاده و بسیاری از افرادی که برای‌شان حاج احمد زبان‎زد مهر و‌ وفا و مردانگی بود.

درست در آغازین ساعات  روز سیزدهم فروردین ۱۳۸۱ پدرم را در حادثه تصادف رانندگی از دست دادم.خدایا چه نحسی ‏ای بود برای ما،این سیزده فروردین ماه.

الان که فکر می‎کنم تا مدت‎ها همه ما شوکه بودیم و سعی می‎کردیم کنار مادرم پروانه ‎وار باشیم. ایشان در حادثه هم دچار ضربه روحی شدند و هم صورت‏شان از ناحیه بینی آسیب دیده بود. پدر سنی نداشتند. متولد ۱۳۲۱.

اگر بخواهم از خداوند که حتی ذره‏ای شبیه ایشان باشم می‎گویم :

خدا رحمت کند آقاجون را که وجودش برای همه‎ مان هر لحظه درس است. در سفرم به روستای‎مان خاطراتی را نوه‎ های آقایان  عمادی تعریف می‎کردند که چقدر آقاجون برای بچه‎ های همه پدری کرده و  زحمت کشیده که تابه‏ حال نشنیده بودیم.

امیدوارم هر روز که می‎گذرد به این اخلاق حسنه ایشان نزدیکتر شویم:

سکوتش،  بردباری‎ اش، مهربانی‎اش، قاطعیت‎اش، همه‏ شمول‏ بودنش، گذشتش، بی ادعایی ‎اش،  قهر نکردنش،  عصبانی نشدنش، همسرداری‏ اش، تربیت فرزند، بچه‏داری‎ اش، فامیل‎داری ‎اش، رفیق‎داری‎ اش، اعتبار بی‎ انتهایش  و داشتن بهترین زندگی در عین حال ساده ‎ترین.

۱۷ فروردین.

صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. امروز به مناسبت روز و ماه جهانی اتیسم نشست خبری داریم.

همکارهای روابط عمومی زحمت زیادی کشیدند تا بتوانند در این شرایط سخت قطعی اینترنت و نبود امکان برای برگزاری نشست حضوری به طور مجازی این جلسه رو برگزار کنیم. بیش از ۱۰ خبرنگار اعلام آمادگی کردند تا بتونند مشکلات عدیده خانواده های اتیسم و جنگ رو پوشش خبری بدهند.

همزمان که کارهای خانه را انجام می‎دادم به دلیل حجم مطالبی که در ذهنم برای گفت‎وگو در نشست انباشته شده بود درگیر انتخاب واژه و جمله بودم تا حق مطلب ادا شود.

به ماه ‎های جهانی سال‎های گذشته فکر می‎کردم و متعجب از حجم انرژی که بچه‎ ها  برای گرامی‎داشت این ماه داشتتند. آن هم در فروردین و اردیبهشت ماهی که در ایران  اکثرا در حال برنامه ‎ریزی‎های کلان بودند ما دقیقا در دل ماجرا مشغول به اجرا بودیم. تقریبا تمام استان‏ها با آبی‎ کردن نمادهای شهری از روز جهانی به انجمن می‎ پیوستند و در ادامه با همکاری تنگاتنگ برای اگاهی مردم نسبت به علایم و درک و پذیرش افراد اتیسم تلاش می‎کردند.

اما امسال…

در سکوت تحمیلی ناشی از جنگ اما با تهیه و انتشار بیانیه ماه جهانی سال ۲۰۲۶ را آغاز کردیم.

آماده شدم و نوشته ‏ای را که برای خودم تهیه کرده بودم مجدد مرور کردم.  به طور عجیبی داستان حضور دو نماینده از مسئولین هم در نشست محقق شده بود که داستان حضورشان را دیروز برای‎تان گفتم .

ساعت ده متوجه شدیم تعدادی از خبرنگارها برای تهیه خبر تجمع پزشکان در بیمارستان امام رفتند و امکان حضور ندارند.  با تاخیر و با گفته‎ های خانم زلقی و آقای گنجور شروع کردیم.

روایت‏ هایشان تکان‎ دهنده بود و دل هر شنونده‎ای را به درد می ‎آورد و وادار می‎کرد تا این روا‎یت‎ها رابا دقت و ظرافت تمام به تصویر بکشند .

تک تک همکارها در جایگاه خودشان به ترسیم تصویر جامعه اتیسم در شرایط جنگی پرداختند و نمایندگان استانداری و وزارت بهداشت هم خلاصه اشاراتی به کنوانسیون حقوق کودک و به لزوم همکاری بیشتر خیرین داشتند.

بعد از نشست جمع بندی کردیم و قرار شد بخشی از ویدیوها هم به شکل برش‎ خورده و تصویری در شبکه ‎های اجتماعی خودمان کار شود.همزمان همگی پیگیر جدیدترین اخبار جنگ بودیم. بابت این‎که از معدود انجمن‎ هایی این‎گونه پای کار بیماران‎شان هستند و اینکه انجمن اتیسم ایران متعهدانه این مسیر را طی می‎کند مسئولین حاضر و خبرنگارها متعجب بودند و البته لطف داشتند متشکر. به خانه رسیدم، چقدر خسته بودم…

انگار  نبود آن حس‎ و‎ حال سال‎های قبل در سال ۱۴۰۵ روی دوشم سنگینی می‎کرد.

انگار عادت نداشتم این مدل بزرگداشت را نه تنها تجربه کنم که پذیرای آن نباشم…

انگار احساس گناه می ‎کردم

انگار دلم می‎ خواست اتفاقا این بار با فریاد با جامعه جهانی گفت ‎وگو‌کنم و بگویم چقدر ناکارآمدید، چقدر بی‎ مسئولیتید، چقدر بزدلانه زیر پرچم جنگ و میان شعله ‎های آتش فقط دم از صلح می‎ زنید و از رویکردی می‎گوید.که خودتان هم به آن باور ندارید.

دلم می‎خواست پرواز کنم به تک‎ تک استان‎ها سر بزنم و با خانواده‎ ها گفت‎وگو‌کنم.

دلم می‎خواست مشعل خاموش و روشن کردن جنگ را دست یک بزرگسال اتیسم می‎دادند تا ببینند چگونه متعهدانه همواره مشعل‎دار صلح خواهد بود .

دلم می‎ خواست تمام مردم را پای کار می‎ آوردیم تا پدران و مادران معنوی کودکانی می‎ شدند که بدون کلام امکان بیان شرایط دردناک جنگ را ندارند.

دیدم تنها راه آرامش ‎بخشی که دارم پناه بردن به کتاب‎های پدربزرگم است.ایشان مقاله ای در باره جنگ جهانی سوم نوشته بودند و به عیان می‎ دیدم که بشریت داده راه جنگ افروزی را به سمت هسته‎ ای هل می‎دهند.

سیاستمدارانی که ادعای صلح دارند اما هیزم  جنگ به دوش می‎ کشند.

با چند خانواده تماس گرفتم و جویای احوالشون شدم و از سلامتی‎شان مطمئن شدم.

خیلی هایشان پیام داده بودند  و جویای احوال من بودند.

آرامتر شدم، دلم گل و‌گیاه می‎خواست. بنفشه‎ های آفریقایی را دیده ‎اید؟

یکی از زیباترین گلدان‎های آپارتمانی و البته نازک نارنجی ‎ترینشان در رنگهای مختلف با برگ‎های ساده یا پیچدار

یه زمانی بنفشه ‎باز بودم.قلمه می‎زدم و حتی تکثیر می ‎کردم و هدیه می‎دادم.

به پردیس گفتم بیاید دنبالم بریم گل فروشی، تعریف هوشنگ در جردن را شنیده بودیم.

وارد گل فروشی که شدم انگار از جهنم جنگ وارد بهشت شدم. گلهای رنگارنگ با لیلیوم ‎های بلند که با باز شدن هر غنچه عطرآگین ‎کنتده  فضای گل‎فروشی بودند .

بنفشه نداشت اما فضای بی‎نظیر ارکیده به قدری خودنمایی می‎کرد که نم‎یشد به سادگی از کنارشان رد شوم.

دل را به دریا زدم و دو گلدان بزرگ شامل چهار ارکیده سفید برای دو سازمان از حامیان اتیسم سفارش دادم و یک گلدان کاملا شبیه به آن دو برای خانه خودمان.

فروشنده وقتی اسم انجمن اتیسم ایران را روی کارت دید کنجکاوانه سوال کرد و پرسید این حامیان برای بچه ‎ها چه کار کرده ‎اند که توضیحات مختصری دادم. خیلی تشکر کرد و چند شاخه لیلیوم هدیه داد. هدیه‎ ای برای حال خوب.

جمعه ۱۴ فروردین

فقط دلم می‎خواست یک عالم غصه‎ هایم را بغل کنم و ازشان قصه بسازم. در یک فیلم دیدم نوشته، این یک داستان واقعی است، بعد واقعی را حذف کرد نوشت، این یک داستان است. انگار غصه‎ ها و قصه‎ ها یکی‎ اند.  

هر چه‏ قدر هم محکم باشی، ترک می ‎خوری.

تعداد ترکها مهمه، عمق ترک‎ها.

و این‎که زود به آن‎ها رسیدگی کنی و آنها را با هر شکلی که می‏شود محکم دوباره ترک‎ بندی کنی تا اصل مجسمه‎ ی وجودت آسیب نخورد.

هم‎زمانی از دست‎ دادن پدرم، با یادآوری تلاش‎های زندگی‎ ساز مامان  با روز جهانی انیسم

 و البته جنگ… همگی غربتی را ایجاد کرد که ساعت‎ها مشغولش بودم تا دوباره به حال عادی برگردم.

یکشنبه ۱۶فروردین

ساعت ده در دفتر داشتم در باره نشست خبری ی‎مان گفتگو می ‎کردم که همسر آقای کریمی تماس گرفت. کم پیش می‌آید که تماس تلفنی داشته باشیم.

-سلام حالتون خوبه ؟ سال نو رو مجدد تبریک می‎گم.

بعد از احوالپرسی کوتاه متوجه اتفاقی شدم که  ۱۲ام و ۱۳ام برای آقای کریمی افتاده، دلم هری ریخت و اشک و بغض با هم همراه شد، همین‎طور که توضیح می‎دادند دلهره و غم بر من سنگین‎تر می‎شد .

بعد از انتقال ایشان به بیمارستان آتیه مشخص شد هماتوم مغزی بوده و به لطف خدا و دعای خیری که بسیاری از افرادی که ایشان رو می‎ شناختند، بعد از جراحی صبح‎گاه روز ۱۴ فروردین حالشان بهتر می‎شود.

طاقت نیاردم و بعد از انجام کارها به سرعت خودم را به بیمارستان رساندم. در آی‎ سی‎ یو بستری بودند و اجازه دادند ایشان را ببینم‎.

همین‎که من را شناختند و چند کلمه حرف زدیم آرام‎تر شدم ولی بغض به گلویم چنگ می‎انداخت.  

چقدر کار خیر علقه و ارتباط را تقویت می‎ کند.  انگار حتی نزدیک‎تر از یک خانواده می‎ شویم.رفتم  دکتر جراح را ببینم، نیامده بودند، اما توانستم معاونت درمان بیمارستان را ببینم، در خصوص آقای کریمی با ایشان صحبت کردم و خیالم راحت شد.

از بیمارستان که بیرون رفتم همسر آقای کریمی تماس گرفت و متاسفانه نشد که ببینمشان.

تلاش‎شان چقدر قابل تقدیر است.

روز ۱۳ نحسی دیگری رقم زد و با چه حس و حالی آقای کریمی را به تهران می‎ رسانند و اینکه پذیرش می ‎شوند و هم‎زمان جراح مغز و اعصاب می ‎آید و اورژانسی جراحی را انجام می‎ دهند. انگار ه معجزه‎ای رخ داده است.

تقریبا تا شب پاسخ‎گوی همراهان و عزیزانی بودم که دور و نزدیک ایشان را می‎شناختند و جویای احوالشون بودند.

شکرگزار خداوندیم و امیدواریم روند بهبودی ایشان سرعت بگیرد تا زیارتشان کنیم.

جلسه مدیران را برگزار کردیم. اولین جلسه مدیران و معاونین انجمن در سال .۱۴۰۵

چقدر دلم برایشان تنگ شده بود و دیدن حضوری دوباره‎ شان چه لذتی داشت. سلامت و قبراق، بشاش و مهربون، خلاق و پای کار.

گفت‎وگوی اصلی‎ مان منعطف بود به تحلیل بیانیه روز جهانی اتیسم و البته شعار امسال سازمان ملل

و سپس در باره‎ی چگونگی برگزاری نشست خبری مفصل گپ زدیم. وسط جلسه بودیم که گفتند معاون فرهنگی اجتماعی استانداری تهران برای بازدید انجمن اتسم ایران آمده است. دو نفر بودند

خوشحال شدیم و خداقوتی گفتند. درباره نشست که شنیدند اعلام آمادگی کردند که حضور پیدا کنند و در خصوص کنوانسیون حقوق کودک صحبت کنند. دمشان گرم.

مهمانان دیگر نشست هم هماهنگ شدند و تقریبا سین برنامه بسته شد. در ادامه اولین دیدار نوروزی را با تمام همکاران انجمن داشتیم. همراهانی که در جنگ و در صلح متعهدانه پای کار خانواده ‎ها هستند.

مددکارانی که در طول تعطیلات و جنگ شاید شبانه‎ روز پاسخ‎گوی تماس‎ها بودند. همکاران واحد مشارکت‎ های مردمی که تمام سعی‎ شان تهیه اقلام و ‌معیشت و وجوه مالی برای رسیدگی به نیازهای خانواده‎هاست. دیدم چقدر برای تهیه میزان بیشتری از پوشینه تلاش کردند و پوشینه‎ ها قبل از عید در تهران و شهرستان‎ها کامل توزیع شد.

همکارانی که در واحدهای ستادی، مطالبه ‎گری و روابط عمومی می‎ کوشند تا چراغ خانه انجمن روشن باشد.

همه‎ مان روایت‎هایی از روزهای جنگ را گفتیم و پیشنهاداتی برای ادامه کار بیان کردیم.

دوست‎شان دارم تا همیشه.

۱۸ فروردین:

هیچ‎گاه به این وضوح و شفافیت «آخرین بار» را ندیده بودم،

آخرین باری که سوار خودرو می‎ شوم. آخرین باری که تماس می‎ گیرم.آخرین جلسه ‎ای که دارم. آخرین باری که  آب می ‎نوشم.

در دل فکر کردن به  این آخرین بار چیز دیگری هم یادم می‎ افتد: دیدن نزدیکترین شکل سیاست در کنار زندگی روزمره.

رصد اخبار منتشرشده از نشست خبری اولین فعالیت سه ‎شنبه من بود ، اخبار را خواندم و به تحلیلش پرداختم.

چقدر خانواده‎ های عزیز حاضر در نشست خبری‎ مان عالی و البته دردناک و ترسناک به ابعاد همزیستی جنگ و سیاست در کنار زندگی عادی که داشتند عمیق پرداختند. خانم زلقی در اوج دود و آتش در کنار عظیم‎ترین پتروشیمی‎ های ایران در بندر ماهشهر. انگار دردی که می‎ کشید هم درد خانواده و اتیسم و انجمن و زندگی خودش بود، هم درد تک‎تک کارگرانی که در ماهشهر یا بی‎کار شدند و یا زخمی و یا فقدان همکارانشان را تجربه کرده بودند.

بخشی از همکاران انجمن را دورکار کردیم تا از این آخرین بار نهایت لذت رو ببرند. شماره‎ های ثابت بین همکارها ردوبدل شد. چون احتمال از بین رفتن تمام زیر ساخت‎ها و برق و آب به شدت قوت گرفته بود.

چند تا جلسه و ملاقات داشتم و منتظر بودم با مدیرمالی انجمن هم جلسه بگذاریم.

ساعت ۱۳ از چند روز قبل هماهنگ شده بود تا در نشستی که به ابعاد اجتماعی زندگی کودکان و جنگ به طور مجازی تشکیل می‎شد شرکت کنم، اما تمرکزم روی روز جهانی اتیسم و شرایط ایران بود.

در ملاقاتی که با مدیری از یکی از سازمان‎های بزرگ داشتم تحلیلی از اتفاقاتی که در سال ۱۴۰۴ برای انجمن افتاد پرداخت.  دلم گرفت از اینکه هنوز هیچکس از علل اصلی جریانات مخرب رسانه‎ های علیه انجمن مطلع نیست.

توصیه ‎هایی داشتند و‌ من هم تاکید کردم انجمن در حال حاضر نیرویی قوی به عنوان معاون یا قائم ‎مقام مدیرعامل نیاز دارد تا بتواند در این گذار تحولی ده سال دوم انجمن در کنار انجمن نقش‎ آفرینی کند.

در نشست به شعار ماه جهانی اشاره کردم و تحلیل کوتاهی بر تفسیر این شعار و تطبیق آن با شرایط سال ۲۰۲۶ در ایران پرداختم.

گلدان فاخر ارکیده سفید رنگی که برای التیام آلام این روزها برای خانه خریده بودم منتظرم بود تا برسم و با هم گفت‎وگو کنیم و  بگویم تمام قصه جنگ و صلح یک طرف، اما دردناکی سال ۱۴۰۴ از این جهت که حفره‎ ای ایجاد شده در سینه ‎ام هنوز پر نشده و دردش آزارم می ‎دهد از یک طرف دیگر.

گفتم اینجا ایران است و پیشرفت  الگویی تکراری دارد.

چهارشنبه ۱۹ فروردین ماه

شب تا سحر بسیار عجیبی بود ، اکثر شب‌ها خواب  عمیقی ندارم و ناخواسته چندین بار بیدار می‌شوم و گوشی را چک می‌کنم. خدا رحمت کند آقای هیدارن را، یکی از پدران زحمتکش اتیسم که متاسفانه به علت سکته و خیلی زود از بین ما رفتند. ایشان فرزند بزرگسال طیف شدید دارند .یک‌بار نیمه‌شب دچار بهم ‎ریختگی شدیدی شده بود و مادر مستاصل دنبال فردی می‌گشتند که کمک حالشون باشد. انگار از آن زمان همواره دغدغه دارم که شاید شبی مادر یا پدری کمک بخواهد و نتواند به شخص دیگری پیام بدهد یا تماس بگیرد. شب‌بیداری خانواده‌های اتیسم روتینی شده که به اجبار زندگی با افراد اتیسم به وجود می‌آید.

اما دیشب شب سرنوشت‎سازی برای ایران عزیزمان بود. حمله به زیرساخت‌ها ، قطعی گسترده آب و برق و بیش از همیشه نگران حمله زمینی به جزایر بی‎نظیر خلیج همیشه‎ فارس.

خبر آتش ‎بس را سحرگاه روز چهارشنبه شنیدم انگار دوباره بهار شد، انگار دوباره متولد شدم، انگار خفقانی که چندین روز راه گلویم را ‌بسته بود باز شد و انگار عقده‌ای چنگ از گلویم برداشت.

ناخواسته اشک می‌ریختم هر چند به قول و حرف‎ها اطمینانی نیست، دلم فقط هوای دشت و بیابان کرد

هوای تازه و نفس ،دلم هوای تهران را کرد. برم و بچرخم و از آرامشی حتی یک‌روزه جانی تازه بگیرم

دلم هوای زیر باران ماندن داشت ،دلم می‎خواست فریاد بزنم و بگویم :

ایران ای سرای امید…آخ امید…امید

پنج شنبه ۲۰ فروردین

هر روز جویای احوال آقای کریمی هستیم و منتظر دیدار حضوری ایشان.  دستور جلسات هیئت مدیره متعدد شده و نیازمند برگزاری اولین جلسه در سال ۱۴۰۵. گپی با تعدادی از خانواده ‎ها داشتم و اتفاقی خانم زهره اولادی و صباح رو دیدم .چه رسم خوبی است دیدوبازدید سال نو که متاسفانه امسال محقق نشد. صباح چقدر بزرگ شده بود ،شبیه یک مردی که همیشه همراه مادرش است .تلاش‎های خانم اولادی زبانزد بود. می‎گفتند صباح در طیف شدید بود و ایشان شبانه ‏روز وقت گذاشتند و از هیچ آموزشی دریغ نکردند . حتی به یاد می ‎آورم می‎ گفتند مدرسه عادی قبول شده بود ولی به دلیل نبود فرهنگ پذیرش کم‎ توانی و تفاوت‎ها در جامعه تصمیم گرفتند مدرسه اتیسم برود.

بقدری خوب احوالپرسی کرد که متعجب شدم ،اگر کسی صباح رو نمی‎شناخت هیچ تفاوتی را متوجه نمی‎شد. از پروژه حال خوب و نتایج آن صحبت کردیم و این‏که تماس‎هایی که ایشان گرفته چقدر زمانبر تقریبا مشاوره ‏محور بوده. قطعا خانواده ها به شنیده شدن نیازدارند و به گفت ‎وگو.

آن‎ها هم در این شرایط می‎خواهند از دغدغه ‎هاشون بگویند و راه‎کار بگیرند.

آخر همه آنچه که یک فرد اتیسم به آن نیازمند است الان متوقف شده است. دعا کنیم آتش ‎بس به راه‎کاری ادامه‎ دار بدل شود و شاهد آسایش و امنیت و پایداری باشیم.

امروز دو مصاحبه برای انتخاب نیروی اداری هم داریم ،نبود کارگزینی در سال گذشته آسیب‎ های جدی‏ ای را به ما تحمیل کرد و نتوانستیم نیروی مناسبی جذب کنیم.

سال ۱۴۰۴ تقریبا پنج بار حسابرسی شدیم ، داوطلبانه و برای شفافیت بیشتر و ارائه گزارشات به نیکوکاران حقوقی.

با مدیرمالی هم جلسه ‎ای داشتیم و منتظریم ضرایب دقیق سازمان‎های بیمه‌گر ابلاغ شود تا قراردادهای همکاران رو نهایی کنیم.

متاسفانه در خدمت تعدادی از همکاران نیستیم و امیدواریم همکاری پروژه‎ای ما با این عزیزان ادامه پیدا کند.

جمعه ۲۱ فروردین ماه

دو کتاب در دست مطالعه داشتم و تلاشم تمام کردن آنها بود. زندگینامه‎ های کارآفرینانی که با تلاش و زحمت و گاهی با وجود بیماری و کم لطفی‎ هایی  که درزندگی اکثر کارآفرینان هست مسیر خود را پیموده ‎اند.

 جمعه دومین کتابم را تمام کردم چقدر مشابه هم بودند و وجه مشترک زندگی همه آنها بردباری تلاش مداوم و امید بود. امید به آنچه می ‎خواستند که بشود. مطالعه تاریخ بشریت در همه ابعاد بیانگر این مهم بوده است که نتیجه تلاش و کار خیر حتی با دیدگاه و نیت شخصی حتما به بار می‏ نشیند.

لیست بلندبالایی از بستگانم را داشتم که شاید در چند سال گذشته حتی فرصت احوال‌پرسی را هم پیدا نکرده بودم. لیست تماس‌ها را به‎ روز کردم و از چندین نفر جویای احوال شدم. رسوماتی که ما ایرانیان سال‎هاست به آن پایبندیم و در دینمان هم داریم که صله رحم، عمر را طولانی می‌کند.

در تمام تماس‌ها این بود که می ‎گفتند می‎دانیم سرتان خیلی شلوغ است و برایتان آرزوی موفقیت در کار خیر می‌کنیم و شما را گاهی در تلویزیون دیده ‎ایم و از احوال‎تان با خبریم.

جای شکر داشت که دیدگاه این چنینی داشتند البته گله‏ مندی ه‏ایی  از عمه جانم هم بود که توصیه داشتند جویای احوال‎شان باشیم.

همچنان پیگیر اخبار هستیم خصوصا اینکه با تعطیلی خانه ‏های امید در شهرستان‎ها متاسفانه درخواست مدیران خانه‏ های امید مبنی بر گشایش آنها  بسیار بالاست و امیدوارم و بسیار امیدوارم که شایستگی برای ایران‎مان تا مادام ماندگار بماند.

شنبه ۲۲ فروردین ماه

بالاخره روز دیدار رسید ، دیدار از مرکز جامع اتیسم و بازدید از پیشرفت پروژه . دیدار نوزادی که هر لحظه شاهد رشد و بزرگ شدنش هستیم .قرارمان ساعت ۶:۳۰ صبح بود که قطعا غرولند همکاران مشاور و ناظر رو به‌همراه داشت . زیر باران ترکش و دود و آتش کارگران سایت را ترک نکرده بودند . روایت تکان دهنده یکی از روزهایی که نزدیکی سایت مورد حمله قرار گرفت بسیار تکان‎ دهنده بود.

باورم نمی‌شد ، به هم‌کف رسیده بودند. برخلاف همیشه که با یک گودال در حال ساخت مواجه بودیم این بار پا روی زمین گذاشتیم. حسم شبیه انسانی بود که برای اولین بار پا روی ماه گذاشت. نقطه‎ ی صفر. انگار باید نشانه‎ ها را جدی بگیریم. روی سقف منهای یک قدم می‎زدیم. آمده بودیم روی زمین و نوزادمان متولد شده بود. اگه بخواهم تاریخ ‎شمار مرکز جامع را بنویسم از تعداد اتفاق‎ها باید چندین صفحه را شامل شود. از سال ۹۵ که شروع کردیم تا زمینی را از شهرداری بگیریم تا سال ۱۴۰۰ که تعیین مکان شد تا سال ۱۴۰۲ که رفع موانع حقوقی و نقشه ها و مجوزها شد تا توقف یکساله ‎ای که طی ساخت پیدا کردیم و صدها اتفاق و وقفه ‎ای که پیش آمد. پیشرفت پیمانکار قابل قبول بود و نمره قبولی گرفت. همزمان همکاران انجمن مستندسازی می‎کردند. گفت‎وگویی با نمایندگان ناظر و مشاور و پیمانکار داشتیم. جلسه‎ای کاری در کنار صرف صبحانه‏ای دلچسب. قرار شد در اولین جلسه هیات مدیره ابلاغ ادامه کار به پیمانکار ارائه شود و جلسه ‎ای به اتفاق اعضای هیات مدیره طی بازدید بعدی زمان بندی پروژه هم به انجمن گزارش شود. گوشه‎ ای یکی از کانکس ها موزه بود. موزه‎ ی ترکش‌های ریز و درشتی که داغی آن حتی پس از اتمام جنگ هم یادآور روزهایی می‎شود که اتیسم شکل دیگری از تلاش را تجربه کرد.نوشتن تنها چیزی است که نجاتم می‎دهد.اوج درد و رنج و اوج شادی رو می‏شود با کلمات به تصویر کشید و با کلمات به امید رسید.قدرت واژگان و کلمات با قلم در دست به قدری است که پروردگار به آن قسم خورده است.نون و القلم و ما یسطرون قسم به قلم و آنچه نگاشته می‏شود .قلمی که انسانگراست و واقعیت درون انسان را به تصویر می‎کشد.

یکشنبه ۲۳ فروردین ماه

یکشنبه ها روز بسیار دوست ‎داشتنی انجمن است. روز جمع‎ شدن ایده‎ ها ،روز باخبری از فعالیت جمعی مدیران .روز هم افزایی واحدها. روز دیدار هفتگی با مدیران .دومین جلسه حضوری مدیران انجمن در سال ۱۴۰۵ بود . تمرکز بحث را بر تحلیل ذی‎نفعان و بررسی رفتار انجمن در قبال هر ذی‎نفع گذاشتیم. نظر همگی متفق ‎القول بر رضایتمندی خانواده بود. خانواده‎ ای که در فشار جنگ همچنان امیدوار به آینده با فرزند اتیسم خودش راه را هم‎وارتر می‎کند. تداوم فعالیت خانه امید ،کمک‎ هزینه درمان و دارو ، رسیدگی به وضعیت افزایش تعرفه‎ های توانبخشی. این‎ها خواسته‎ هایشان است. از ما می‎خواهند که باشیم و صدای رساتری را از آنها بازتاب دهیم. نکته مهمی که در جلسه مدیران طرح موضوع می‌شود اشکالاتی است که در همکاری بین بخشی شاهدیم و تلاش این جلسات عملا بررسی و رفع چالشهای فرآیندی هم هست . خانم دکتر رضایی روانپزشک انجمن را از ابتدای سال حضوری ندیده بودم .به طبقه همکف سری زدم و با ایشان هم مفصل گفت‎ وگویی داشتم. مادر بزرگواری که در عین دارابودن فرزند اتیسم هم تخصص خودشان را گرفتند و فرزندشان امسال سال اول دانشگاه است و هم به هر شکلی که می‌توانند با مادران اتیسم دیگری در ارتباط هستند و در قالب ویزیت روانپزشکی یا آموزش ‎های فرزندپروری کمک‌حال همه‌شان. ادامه یکشنبه باید به تهیه گزارش‌های جلسه هیات مدیره می ‎گذشت. فردا اولین جلسه حضوری‎مان برگزار می‌شود و نیازمند آماده‌سازی مستندات. دیداری با همکاران هم که امسال نتوانستیم در خدمتشان باشیم داریم .هوای تهران بی‌نظیر است و باید از این فروردین ماه کم نظیر حداکثر بهره ‎مندی را داشته باشیم. لطافت هوای فروردین امسال هدیه طبیعتی است که بشر با دستان خودش کمر به نابودی آن بسته ولی او خالصانه مهرش را دارد نثارمان می‎کند.

دوشنبه ۲۴ فروردین ماه

ساعت هفت‎ و‎نیم اولین جلسه هیات مدیره در سال ۱۴۰۵ را شروع کردیم. سپاس پروردگار را که آقای مهندس کریمی و آقای مهندس خسروتاج در سلامت کنارمان هستند. اعضای هیات مدیره محترمی که در طی چند سال گذشته فکر و ذکرشان رضایت خانواده و عزتمندی انجمن بوده است. در انتهای جلسه هم به رسم آغاز سال ریس هیئت مدیره و بازرس بازدیدی از واحدهای انجمن داشتند و خداقوت به همکاران.در سال ۱۴۰۴ چه کردیم؟چقدر آگاهی مردم بالاتر رفت ؟چه تعداد خانواده تشخیص گرفتند؟ چه تعداد از خانواده ‎ها حال بهتری پیدا کردند ؟ چه تعداد از کودکان زیر هفت سال آموزش گرفتند؟ چه تعداد از بزرگسالان ما توانستند معافیت بگیرند؟ چه تعداد از سازمانها با اتیسم آشنا شدند؟ مرور عملکرد بر اساس برنامه و شاخص و توان انجمن در کنار تمام سنگ اندازی‎ ها ملاک ارزش گزارشی عملکرد است اما روشن نگاه داشتن این خانه در تمام شرایط در تجربه جنگ ده روزه و قبل و بعدش ،در طی جنگ دوم و قبل و بعدش ، در کنار حواشی رسانه‌ها در کنار حساب‎رسی‎ های مکرر و گزارش‎ دهی به سازمانها .در همه شرایط خاص سال ۱۴۰۴ موفق به دریافت نشان نیکوکاری سازمان‎های مردم ‎نهاد شدیم و دم همه گرم.ساعت ۹:۳۰ شب رسیدم خانه، نمی‌شود با حامیان و همراهان دیداری نداشته باشیم و علاوه بر احوال‎پرسی از همکاریشان در سال ۱۴۰۵ جویا می‎شوم و گزارش کوتاهی می‎دهم. ترافیک تهران هنوز یاری می‎کند و توانستم با سه بزرگوار دیدار کنم. جلسه ای هم در کنار تعدادی از انجمن‌ها داشتیم برای برگزاری نوعی پرفورمنس برای بزرگداشت کودکان میناب و با مخاطب بین ‎المللی همکارها را در انجمن‌های دیگر دیدیم و خدا را شکر که خودشان سالم بودند. هر چند منازل بعضی آسیب جدی دیده بودند. خسته بودم و بسیار گرسنه .اما امیدوار!

سه شنبه ۲۵ فروردین ماه

امروز تعطیل رسمی است اما قرار است ظهر به اتفاق اعضای هیئت مدیره و آقای دکتر ابویی از روند پیشرفت مرکز جامع اتیسم بازدیدی داشته باشیم.یکسال و اندی به طور مداوم در خدمت اقای دکتر محمد ابویی اردکان بودیم. ماهیانه و حتی دو هفته یک‌بار. از ابتدا اعتقادم بر این بود که با اصول مدیریت و با تکیه بر استقرار سیستم و سازمان‌دهی درست فعالیتها باید انجمن را مدیریت کنیم. لذا پیگیر حضور مداوم مشاوران راهبردی و سیستمی و بهبود کیفیت و بازنگری فرایندها بودم .در مسیر انسان‌هایی نازنین کنارمان قرار گرفتند. متخصصین فرهیخته‎ ای که بتوانند راهنمایمان باشند در این مسیر تا نگذارند از چشم‌اندازمان دور بمانیم .آقای دکتر عباس سقایی و اقای دکتر محمد ابویی. البته که هستند متخصصینی که شاید دانش و تخصص مدیریتی بیشتری هم در زمینه مدیریت داشته باشند اما تقریبا انگشت ‎شمارند متخصصینی که متعهدانه و علاقه‎مند به زیست‌بوم اتیسم بدون چشم‌داشت در کنار انجمن باشند و همزمان دانش‌شان را بی‎دریغ به همکاران عرضه کنند. همین نیست فقط. این عزیزان در جلسات هیئت مدیره می‌آیند و در کنار اعضا در تعیین راهبردهای سالانه همراهی می‎کنند.با هر دو بزرگوار هم به عنوان عیددیدنی هم تشکر و گزارش‌دهی سالیانه دیداری داشتم.شب شد. در خانه نشسته ‎ام و روزشمار جنگ می‎نویسم هم‏زمان نسیم خنک و چه‎چه پرندگان، فروردین‏ زیبا که ذوق قلم زدن را دوچندان می‎کند. انسان بدون هنر انسان بدون بیان انسان بدون آزادی چگونه انسانی خواهد بود؟ شاید که هنر یکی از ابزارهای تاریخ‏ شمار انجمن باشد.

چهارشنبه ۲۶ فروردین ماه

دندانم را جراحی کردم . یکی‌یکی امانتی‎ های الهی رو از دست می‎دهیم و خودمان تاسف می‌خوریم که چرا بیشتر مراقب سلامتی نبودیم بقدری ضعف دارم که قابل وصف نیست .دو تا مسکن خوردم و راه افتادم چون برای جلسه هییت مدیره فردا باید گزارشات را جمع‎ بندی کنم. مجبور شدم دو جلسه را کنسل کنم. امروز اولین جلسه حال خوب پرسنلی هم برگزار می‌شود که واحد روابط عمومی آغازگرش است. برای اولین بار در این سالها چهارشنبه‎ ها همکاران یک ساعتی جمع می‎شوند و به کتاب صوتی مرتبط با حال و روز این روزها گوش می‎دهند. داستان ناپدید شدن ایلین کلمن با صدای سروش صحت.

برای اولین روز قاعدتا انتظار زیادی نیست که همه بیایند و خودش می‎تواند تجربه ‎ای برای بازنگری روز و ساعتش هم باشد. با آقای طیرانی کل گزارشات را مرور و دسته ‎بندی و خلاصه کردیم . همینطور جلسه‎ ای هم با واحد مالی داشتیم که به جمع‎ بندی سال ۱۴۰۴ برسیم. به شدت پیگیر سرانجام تمدید قرارداد سازمان املاک برای مرکز جامع هستم که شنبه مجبورم حضوری بروم .تلفنی کارها پیش نمی‌رود. تداخل کارها و همزمانی با جلسه هیئت مدیره فردا مانع شد که بتوانم در جلسه یک ساعت یک داستان روابط عمومی شرکت کنم. ولی حتما از جلسات آتی برنامه را خالی می‎گذارم .اعتقاد دارم مدیران بایستی در انجام فعالیت های جدید تعریف شده خودشان در مرحله اول پیشگام و حامی باشند تا کم‎کم فرهنگ آن برنامه در سازمان جا بیفتد. از خود مدیرعامل هم بایستی هر تغییری در جهت بهبود و سازندگی شروع شود. هنوز فک و دهانم درد می‎کند و ضعف دارم کاش بشود زودتر برم و استراحت کنم.

پنج شنبه ۲۷ فروردین ماه

دومین جلسه هیئت مدیره با ارائه گزارش سال ۱۴۰۴ توسط همکاران انجمن برگزار شد .مرور عملکرد آن هم در سالی که ایران دو بازه‎ ی جنگی را تجربه کرده که منجر به فروپاشی بسیاری از پایه‎ های اقتصاد شده است. دو جریان داخلی را تجربه کرده که تقریبا در سال‎های گذشته نظیرش دیده نشده است و در دل انجمن همکاران در طی شش ماه تمرکز بر پاسخ‎ دهی به حواشی ‎هایی بودند که بر انجمن تحمیل شد .فخر و اقتدار و افتخار رو یادآوری می‎کند. سالی که با همه‎ ی این مشکلات و چالش‌ها موفق به اخذ نشان نیکوکاری شدیم. سالی که در کمترین تعداد ممکن واحد مالی فقط با دو نفر پنج بار حساب‎رسی شد. ارائه‎ ها تا ظهر زمان برد .خوب مگر می‌شود گزارش یک سال تلاش و دوندگی در نیم ساعت داده شود ؟ مختصر گفتیم و مختصرتر شنیدند و انتهایش کلیپی پخش شد که اشک را به ارمغان آورد . دمتان گرم. دمتان گرم که پایه ‎اید برای تلاش برای بهتر شدن شرایط روزگار اتیسم.

شنبه ۲۹ فروردین ماه

تمرکز امروز انجمن روی مرکز جامع است و ادامه روند کار و حضور یا عدم حضور پیمانکاران بررسی می‎شود. هر زمان یاد روزهای چالشی و پر از حادثه تا به امروز می‎افتم به بردباری، همت جمعی و پشتکارشان آفرین میی‎گویم و از خداوند طلب خسته ‎نشدن می‎کنم. پیمانکار فعلی قاعدتا نیازمند تعدیل جدی و افزایش در برآورد قیمت است و توانست قولش خودش را عملی کند. روز آخری که با ناظر و مدیرطرح جلسه داشتیم قرار بود تغییر پیمانکار در دستور کار باشد اما در جلسه با تذکراتی متعهد شدند تا پایان فروردین طبقه‎های منفی را تمام کنند و به سطح برسند .عقب ماندن از پروژه برایم گران تمام شده بود و بسیار نگران بودم که نخواهند یا نتوانند به اتمام برسانند. پایان جلسه دم در ورودی با تمام وجود جلوی پیمانکار ایستادم و گفتم:«چرا تموم نمیکنید؟… چرا نمی‎خواید؟…این پروژه با این ابعاد برای شما بسیار ساده است و باید تمرکز نیروهاتون رو روی پروژه اتیسم بیستر کنید …»به ‎نحوی دلم گرفت و گفتم پروژه اتیسم است و نگذارید عقب بیفتد. در چشمام نگاه کرد و مطمئن شدم افاقه کرد و همین‎طور هم شد .حتی در ایام پرفشار جنگ و بمباران وردآورد، در پروژه وقفه نیفتاد و با تمام توان ادامه دادند. حالا باید تصمیم بگیریم که ادامه راه را خودشان جلو ببرند و پیمانکار را تا حد امکان تغییر ندهیم یا که دست به تغییر ببریم. گفت‎وگوها مفصل ادامه پیدا کرد و البته چالشی شد .نهایتا قرار شد تا ده روز آینده در این فاز رسما تحویل بدهند و هم‎زمان انجمن هم بررسی‎ های بیشتری انجام دهد.
بخش معماری و رویکرد مدیریتی از نگاه معماری اتیسم موضوع مهم دیگری است که هنوز دقیق به آن نپرداخته ‎ایم. آقای دکتر ابویی معمار مجربی را به ما معرفی کردند، مهندس امامی که خیلی حرفه‎ ای دارند با رویکرد مدیریتی مجموعه آقای فضلی در دانشگاه تهران را می‎سازند.از ایشان دعوت کردیم و در جلسه‎ ای که داشتیم بعد از دیدن نقشه‎ های معماری و تاسیسات توصیه‎ های بسیار خوبی داشتند. در نهایت قرار شد اطلاعات دقیق‎تر نقشه‎ ها را برای‎شان بفرستیم تا بازنگری دقیق ‎تری انجام شود.

یکشنبه ۳۰ فروردین ماه

رای سازمان بازرسی بیمه تامین اجتماعی اولین خبر ناگواری بود که امروز به‎ دستم رسید . عجیب است که در سازمان‎های مردم ‎نهاد و خیریه برای فرزندان و خانواده‎ ها با خدمات رایگان کار می‎کنیم و از طرفی باید پاسخگوی سازمان‎های بیمه‎ گر باشیم. کار مضاعفی می‎کنیم که حقمان نیست.مشکلی در خصوص عملکرد درمانگران ‎های‎مان هست که چرا برایشان بیمه رد نمی‎شود ، خود درمانگرا میگویند بیمه ما جای دیگری محاسبه می‎شود. اما سازمان می‎گوید برای چندمین بار هم که شده باید بیمه ‎شان از طرف انجمن اتیسم ایران رد شود. این‎ها مشکلات و معظلات قانونی و حقوقی‏ ای است که با آن‎ها دست بر گریبانیم. لایحه‌ی اولیه‌ای نوشتم و قرار شد با مشاورها جلسه‌ای را هماهنگ کنند تا نهایتا جمع‌بندی کنیم. بدتر از همیشه به دلیل قطعی اینترنت و راه‌های ارتباطی ابلاغ به ما نرسیده بود! خیلی تلاش کردم تا یاد بگیرم چگونه خشم، غم و ناراحتی‎ هایم را کنترل کنم و واکنش مناسب به آن‎ها داشته باشم. روز مدیران بود و عملا نتوانستم در جلسه حضور موثر داشته باشم ،ناراحت و خشمگینم…

دوشنبه ۳۱ فروردین ماه
ببار ای بارون ببار؛ با دلم گریه کن خون ببار…در شبهای تیره چون زلف یار…بهر لیلی؛ چو مجنون ببار ای بارون

چه هوایی چه بارانی چه لطافتی و چه محرومیتی داشتیم سال‌های گذشته.

گزارش حسابرس داخلی انجمن بایستی صبح اول وقت با حضور تیم مالی بررسی می‎شد. ساعت ۷ شروع کردیم و در کنارش دو مصاحبه پرسنلی هم برای حسابداری انجام شد، امیدوارم نیروی مناسبی را جذب کنیم. خدا را شاکرم. بالاخره با پیگیری‎ های زمان بر، کارهای قرارداد مرکز جامع در سازمان املاک ختم به خیر شد و باید برای دریافت امضاهای دیگر اقدام کنیم. امروز پیش‎نویسی برای ارتباط با خانواده در کارگروهی در امنا تهیه کردم و در ادامه با آقای محمدی جلسه‎ ای مفصل داشتیم . درباره‎ ی خیر و صلاح و وضعیت فعلی خانواده ‎ها و همزمان عملکرد انجمن خودمونی گپ زدیم و سری هم به غرفه‎ مان در ایرانمال زدیم. غرفه ‎ای که توانست در حد و اندازه خودش محصولات خانواده‎ ها و فرزندان اتیسم را به فروش برساند. باید بپذیریم که ابتدای راهش است. آقای اردوخانی، پدر اتیسم، غرفه ‎دار اصلی هستند و نیم ‎ساعتی گپ زدیم. باران ادامه‎ دار می‎بارد. صدای رعد و برق عجیب تر از همیشه به گوش می‎رسد. ترافیک تهران شروع شده و دارد به اوج خودش می‎رسد. لحظه‎ شماری می‎کنم برای دیدار با مادران اتیسم که فردا و پس‎ فردا برنامه ‎ریزی شده است.مادران اتیسم، «عاشقای این دیار…»